دو روز است که اسیر یک خواب دو ثانیه ای شده ام
برهوت آدم بود
دستهام می لرزید
گرمای دستت نزدیک سرمای همیشگی دستم بود
مستاصل چسبیدم دستتو
نگام نکردی اما دستمو محکم فشار دادی
از خواب پریدم
امنیت و اطمینان و آرامشمو توی دستات پشت خوابم جا گذاشتم
خستم خسته خسته
هر چقدر می خوابم خستگیم در نمی رود
هر چقدر به خودم مهلت می دهم
هرچقدر تو به من فرصت می دهی
هر چقدر قدم می زنم خستگیم تمام نمی شود
از هرجا فرار می کنم باز به خستگی منتهی می شود
خستگی مرضم نیست، حالا جزئی از شخصیتم شده!
خستگی دغدغه هایم را دزدیده ... خستگی اخمالویم کرده ... خستگی آرامشم را تسخیر کرده ... خستگی همه جای تنم رخنه کرده و من نمی دانم به کجا پناه ببرم که نباشد
که تو باشی
که دستهایت باشند حتی اگر نگاهت هم نباشد
حتی اگر محتاج دو ثانیه از صدایت باشم
خستگی اشکهایم را برای خودش خرج کرده
دلم به اشکهایم خوش نمی شود ... به تماشایت خوش نمی شود ... به امید آواره ام که در به در جایی برای گره خوردن است خوش نمی شود!
دلم به خستگیم خوش است که هرجا می روم با من است و تنهایی هایم را پر کرده و لحن حرف زدنم را تغییر داده و باعث شده صداقتم را از دروغ هایم تشخیص ندهم!
دلم به خستگیم خوش مانده که تنها برتری من نسبت به توست ... من را محق تر می کند برای دیوانگی، برای طغیانی که در پیش است.
حالا هی برو گم شو! به درک ... گم می شوم من هم ... گم شدم، خیلی وقت است. فقط تفننی دلم برایت تنگ هم می شود