تبليغاتX
حجم پنجره - تولد 1 سالگیت مبارک خاله!
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

بهار ... بهار ... چه اسم آشنایی!! صدات که میاد، بوتم که میاد، خودتم که دم دری! ... گور بابای ناراضی!!

به قول زویا که از قول سید علی صالحی میگه : «حال همه ما خوب است»

اتفاق های خوب می افتد مدام، خبر های خوش می رسد پشت سر هم، بعضی ها بوی خوشبختی می دهند، بعضی ها چشمهایشان پر از شادیست، بعضیها قر توی کمرشان هی گیر میکند، بعضیها صدایشان زنگ موفقیت دارد!

من شادم! من خوبم! من و آرزو هایم برای هم هی دست تکان میدهیم. من و خاطره هایم هی همدیگر را تماشا می کنیم. من و هممممه ی دوستانم هی سعی می کنیم هم را ببینیم تا از هم سردر بیاوریم و میاوریم و خوشحالیم که هستیم با هم. من و آرامشم هی برای هم چشمک میزنیم. من و نظمم هی به هم وعده می دهیم...

همه چیز به طرز شگفت آوری روبه راه است فقط ...

...فقط نمی دانم چرا نفس هایم عمیق نمی شوند! توی چشم هرعزیزی که نگاه می کنم دلم میگیرد... هر اتفاقی که می افتد فکر می کنم باید اتفاق دیگری می افتاد ... رازهایم انگار هر آن در خطر بر ملا شدن به سر می برند... مفاهیمی که برایم ارزش داشت توی دستهای دیگران جا خوش کرده اند...

 

_ بهار! خاله زهرا کووووو؟!؟!؟!

سرک می کشه. منتظره کسی از پشت دری دیواری چیزی اول از همه با چشاش بیاد بیرون و بگه دااالللی بهار! بهار تاب می خوره، براش شعر می خونم، زل می زنم تو چشاش که به اندازه ی همه ی دنیا جا داره. بعد از مدت هااااا اشک از چشام می ریزه بیرون! بهار گوله ها رو می بینه ... دماغ و گونه های سرخ شده رو می بینه! لباشو غنچه می کنه وصدای هوووف کردنش و «جی» گفتنش بغضمو بیشتر می کنه .... بهاااااار تو خیلی ماهی عزیز دل خاله! از اون خنده ها که دو تا دندون کوچولوی پایینیت توش جرقه میییی زنه! آخ بچه منو نکش!

 

بهار! خاله زهرا کوووووو؟!؟!؟!

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 9 PM | لینک  |