تبليغاتX
حجم پنجره - خواهر عروس 2
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

وقتی حمیده داشت مراحل عروس شدن رو طی می کرد، همسن و سال الان من بود. من یه دختر بچه ی چهارم دبستانی بودم که یک عااااااااااااالمه باهاش فاصله حس می کردم و فکر می کردم رسیدن به سن حمیده یعنی یک عالمه بزرگ شدن. هر روز توی راه برگشت از مدرسه سرم رو می چسبوندم به شیشه ی سرویس و به آسمون ( توی هر حالتی که بود) زل می زدم و پیش خودم تصور حمیده عروس  شده رو داشتم که خیلی آدم مهمی شده حالا، حتی مهمتر از خواهر من بودن! فکر می کردم حالا این حمیده با قبلی چه فرقایی داره؟ من از اون همه برو بیا فقط خوش گذرونی های دور هم جمع شدن ها رو میفهمیدم. و اینکه یه آدم خیلی جدید حالا عضوی از خانواده مون شده بود. کسی که اون موقع ها ازش خجالت میکشیدم اما هر چی گذشت و بزرگتر شدم داداش بودنش برای من و زینب محسوس تر می شد... و من همیشه واژه " خوشبختی" رو مترادف با چهره این دو تا آدم می بینیم. ( و حالا از حمیده ی قبل از ازدواج هیچ ذهنیتی ندارم)

 

  &&&&&&&&&

 

حالا که زینب داره مراحل عروس شدن رو طی می کنه با وجود اختلاف سنیمون اما خیلی "باور" میکنم. چقدر زینب عروس شده آشناست!. شاید اونم داره مث حمیده یه کس دیگه می شه یا در واقع وجوه رویایی تر شخصیتش رو به نمایش می ذاره ... اما برام اصلا غریب نیست ...( با وجود تجربه های اجتماعی و شخصی زیادی که زینب نسبت به من داره و این فاصله ی جاهامون تو زندگی رو زیاد می کنه).

 نمی شینم تصور کنم، می شینم تماشا می کنم که این زینب حالا با زینب قبلی چقدر فرق می کنه؟؟؟؟؟ بهتره بگم چقدر فرق می کنه!!!!!!!

خوشحالم که از این به بعد 2 تا داداش دارم. (سلام عضو جدید خونوادمون)

 امیدوارم یه هم معنی دیگه برای "خوشبختی" اضافه بشه!

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 7 PM | لینک  |