تبليغاتX
حجم پنجره - خونه کاغذی
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

باید این خونه ی کاغذی رو خرابش کرد... عکسهایی که با منگنه و چسب رو دیواراش وایسوندم رو باید بکنم! جاشون چی بذارم؟! نمی دونم! به جای همه ی این منظره های آبی و صورتی و شکلاتی و زرد و نارنجی و بنفش و سبز و قرمز دلم خودشونو می خواد. یه پنجره که باز بشه و پشتش خبرهای تازه ای باشه و مگه من چه توقعی دارم غیر از تازگی. ملموس شدن حقیقتی که رسیدن بهش برام یه رویای بچه گونه شده هم  برام بسه که حالا تبدیل شده به عکس ها و رنگ های دوست داشتنی من روی دیوار... من توی این همه مستطیل و مربع رنگ و وارنگ دنبال چی می گردم؟!

 

آبی و زرد و نارنجی رنگای آرزو هام بودن و وقتی برای چینش اتفاقهای آبی زندگیم رو دیوار وسواس به خرج می دادم مطمئنم که برق چشام بدجوری اتاقو روشن می کرد ... رنگ احساس هایی که خلق می کردم و اندیشه هایی که کشف می کردم و حرص خوردنم سر اینکه هیچوقت تعادل بینش از بین نره ...

 

بنفش و صورتی رنگ همه ی قشنگی ها و خوش گذرونی ها و خوشگلی هاو دل خوش کنک ها

 

کرم و شکلاتی و قهوه ای رنگ همه ی یادگاری ها و خاطره هایی که از آدم های مهم و دوست داشتنی زندگیم داشتم

 

سبز و قرمز رنگ همه ی بهار هایی که توش دلم واسه شفافیت آفتاب تنگ شده بود. رنگ شعار "دگرگونیهایمان را مدیون بهاریم"... به قول فاطمه زنگ زندگی بود! " وها، انا متعرض لنفحات روحک و عطفک" و من چقدر این "ها کردن" رو دوست داشتمش. چقدر باورم رنگی بود برای هر چیزی که توش واژه های رحمت و حکمت وول می خورد...

 

سفید و مشکی رنگ همه ی سکوت های مشترک من و فائزه وقتی به طرز کودکانه ای به مفهوم "حقیقت" فکر می کردیم و براش حرف می ساختیم... رنگ منی که می فهمم، تویی که درک می کنی و جهانی که با بودن این همه "هستی" امنیت داره

 

من نمی فهمم، تو درک نمی کنی، جهان خلا مطلق است و بی نهایت می ترسم من!!!

 

شاید همه چیز از همین جا شروع شد  که دنیا خاکستری شد: رنگ "واقعیت" . رنگ بزرگ شدن. رنگ یاسی که دست از سرم بر نمی داره... و تمام رنگهام شده رویاهای مستطیلی شکلی به اسم "رویا". مفهومی که نداشتمش. مفهومی در مقابل واقعیت.

دلم فائزه می خواد. آدمی که اگه از همه دور تر و دیرتر باشه اما انگار از همه باور کردنی تره! دلم سکوت مشترکتو می خواد فائزه هرچند سیاه هرچند سفید!! فرقی نداره... ما باهم گم شدیم: تو توی برهوت بی خبری و من توی ازدحام اتفاقهایی که فقط تو می دونی که مدام سعی می کنم براشون توضیحی پیدا کنم. آآآآآآخ که تو مدت هاست توضیح خاصی نداشتی. کاشکی کسی ازم خبر نداشت. کاشکی دوباره با هم ابله بشیم!

 

می خوام برم یه عالمه تلق رنگی بگیرم. این بار به رنگاش و علامتایی که خیلی قبل براشون گذاشته بودم فکر نمی کنم. می خوام آخرین پنجره ی اتاقو سنتی ش کنم واز این بی روحی درش بیارم. پنجره ای که پشتش خبر خاصی نیست و انگیزه ای برای باز شدن نداره. به خودم قول داده بودم توی فرجه های امتحانا خوشگلش کنم. واسه همینم نذاشتم جلوش پرده بزنن!! من از اون خونه ی کاغذی که باید خرابش کنم اما نمی تونم دل بکنم. ولی اون پنجره ها جدی جدی منتظرمه...

 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 9 PM | لینک  |