خستم از زندگی کردن ... می ترسم از مردن ............
من همیشه _در تمام 19 سال زندگیم_ به مرگ فکر کرده ام. لای نفس کشیدن هایم دزدکی گنگی مرگ را احساس کرده ام. همیشه تا سرحد مرگ از مرگ ترسیده ام! همیشه با اسم مرگ گریه کرده ام و مرگ های گریه دار را هزار بار از باورم عبور داده ام تا هق هقم قطع شده. مدام مرده های امروز را با زنده های دیروز مقایسه کرده ام. هر وقت قبرستان دیده ام موجودات زیر و روی زمین را بین پلک زدن هایم مرور کرده ام ... من از ابتدای کودکی، از شبهای طولانی و بی خوابی های عمیقم(!) این وحشت را تا الان حمل کرده ام ... بدون هیچ پناهگاهی، حتی فکر به اینکه همه می میرند و خیلی ها ی دیگر مثل من می ترسند احساس آرامش در من ایجاد نمی کند.
من همان آدم وحشت زده ام که وقتی لذت هایش تبخیر(!) شد و دیگر نمی فهمیدشان، در عوض درد هایش لا به لای تک تک مولکول های اکسیژن تنفسش را هم دردناک کرد... و چه چیزی از درد به مرگ نزدیک تر؟
هر سوزنی که توی دستم فرو می رفت نوید آرامش بود ...
از نزدیک چیزی شبیه مرگ برگشته ام. از دنیای درد. از تماس با ضربه ای شدید می آیم که هربار یادآوریش برایم .... آخ، خدایا انگار تمام ترسهای این 19 سال را در هم ضرب کرده باشند!
من همان آدمک معتاد پست قبلی هستم. کسی که معتاد روزمرگی های خالیش شده بود و از هدف ها و علاقه هایش بی زار! کسی که نمی دانست عادت کرده، وابسته شده و یا واقعا دوست دارد که اینقدر بی حوصله باشد؟ و درست وقتی که قرار بود علاقه ها و آرزو هایش دست به کار شوند و به بهانه های دل خوش کنکی روزمرگی اش را سامان دهند، و وقتی داشت مجبور می شد بی حوصلگی عزیزش را کنار بگذارد .... با یک گیجی مبهم تصادف کرد، به یک سکون دور از ذهن محکوم شد. دیدنی شد و حتی شنیدنی.
دیدنی و شنیدنی شدم. اینها بازی با کلمات نیست ... من دقیقا همین کلمه ها هستم ! تنهاییم حقیقتا تسخیر شد و حالا که که کم کم دارم بهش بر می گردم فقط ترسهایم مانده و قوت گرفته و حواس پرتی هایم.
تصویر "دل انگیز" مهره های شکسته ام را توی MRI می بینم و ضعف می کنم... حالا"استخوان شکسته"هم به "خون" و "عصب" اضافه شده برای غش و ضعف کردنم!!
... دکتر نفس عمیقی می کشد. عکس ها را روی میز می گذارد، سرش را تکان می دهد و می گوید خدا خییییلی بهت رحم کرده! از تصور نخاعم که رویش یک لکه یا مثلا یک خراش است هم خنده ام می گیرد هم ضعف می کنم. و از اینکه این لکه را کاریش نمی شود کرد اما من هنوز راه می روم و فعلا خطری تهدیدم نمی کند...
من این اتاق دکتر را و این لکه را و رحمی که خدا به من کرده خیلی باور کرده ام. بدجوری حسش می کنم.
توی این جزیره که گیر افتادم دست به احساس هایم نمی زنم، کافیست کمی مرتعش شوند تا من ساعتها گریه کنم و من همچنان نمی خواهم گریه کنم! پس از همه ی احساس هایم فرار می کنم. فکر هایم اما همه اش مرور خاطره ها و رویاهاست. مفاهیمی که مدت ها اعصابشان را نداشتم.
... و کتابهایم هنوز کنار بالشم خوانده می شوند!
پ ن: اگر برایم دعا کردید، اگر به یادم بودید، اگر راجع به من قضاوت کردید... ممنون!
