اصلا "تو" کی هستی وسط این جهنم؟ اصلا هستی؟ کجایی که نه صدایی ازت هست نه حرفی و نه نگاهی داری که آدم سنگینیشو حس کنه و دلش خوش بشه داره تماشا می شه!!! من چه تماشایی ام الان!
دیگه چه اهمیتی داره که من خستم وخستگیم هیچ جور در نمی ره. اگه من دردم از تنهایی ممتد و وسیعی بود که هر چی آدما میومدن توش و می رفتن بیرون ذره ای ازش کم نمی شد. پس چرا من حالا دارم همراه تنهایی های آدم هایی می شم که احساس خفگی و نفس تنگی می کنن، توی این فضای پر دروغی که دیگه اصول خودشونم توش به نظرشون مسخره میاد؟... مگه من اصلا حرفی برای گفتن داشتم که حالا کسی جلوی گفتنشو بگیره و یا دغدغه ای داشتم که کسی زیر سوالش برده باشه! به راحتی می تونم انکار کنم خودم رو... اونی که دیگه ازش سر در نمیارم!
نمی فهمم، نه خودمو، نه تورو، ... نه ارتباط خودمو با خودت و نه ارتباط حجم این تنهایی فردی رو با چگالی این خشم و غم اجتماعی.
اصلا "اینجا" کجاست؟
داری دنبالم می گردی وسط این شلوغیا؟! نگرد عزیزم، پیدا نمی شم و پیدام نمی کنی! دیگه اثری از من نیست...
قرار نبود وسط روز مرگی هامون گم بشیم. قرار بود روز مرگی هامون لذت و آرامش و نظم روزها وشب هامون باشه ... نیستم نیست نیستی
من اینجا لای روزمرگی نداشته ام گم نشدم ... اینجا خواااب خوااب خواب خاب خاب خاب ... من همش می خوابم، بیدارم نکن ... من همش خوابم میاد! خواب خوبه
دو روز است که اسیر یک خواب دو ثانیه ای شده ام
برهوت آدم بود
دستهام می لرزید
گرمای دستت نزدیک سرمای همیشگی دستم بود
مستاصل چسبیدم دستتو
نگام نکردی اما دستمو محکم فشار دادی
از خواب پریدم
امنیت و اطمینان و آرامشمو توی دستات پشت خوابم جا گذاشتم
خستم خسته خسته
هر چقدر می خوابم خستگیم در نمی رود
هر چقدر به خودم مهلت می دهم
هرچقدر تو به من فرصت می دهی
هر چقدر قدم می زنم خستگیم تمام نمی شود
از هرجا فرار می کنم باز به خستگی منتهی می شود
خستگی مرضم نیست، حالا جزئی از شخصیتم شده!
خستگی دغدغه هایم را دزدیده ... خستگی اخمالویم کرده ... خستگی آرامشم را تسخیر کرده ... خستگی همه جای تنم رخنه کرده و من نمی دانم به کجا پناه ببرم که نباشد
که تو باشی
که دستهایت باشند حتی اگر نگاهت هم نباشد
حتی اگر محتاج دو ثانیه از صدایت باشم
خستگی اشکهایم را برای خودش خرج کرده
دلم به اشکهایم خوش نمی شود ... به تماشایت خوش نمی شود ... به امید آواره ام که در به در جایی برای گره خوردن است خوش نمی شود!
دلم به خستگیم خوش است که هرجا می روم با من است و تنهایی هایم را پر کرده و لحن حرف زدنم را تغییر داده و باعث شده صداقتم را از دروغ هایم تشخیص ندهم!
دلم به خستگیم خوش مانده که تنها برتری من نسبت به توست ... من را محق تر می کند برای دیوانگی، برای طغیانی که در پیش است.
حالا هی برو گم شو! به درک ... گم می شوم من هم ... گم شدم، خیلی وقت است. فقط تفننی دلم برایت تنگ هم می شود
اولین باری است که در انتخابات ریاست جمهوری شرکت می کنم.
اولین باری است که "سیاست" نه فقط در حد یک هیجان زود گذر بلکه جزء دغدغه های مهمم اولویت پیدا کرده است. و فقط برایم یک مفهوم کثیف و سرشار از دروغ و فریب نیست!
اولین بار است که به انتخابم خیلی مطمئنم و یک نفر را با همه ی ضعف ها و قوت هایش شایسته ی یک سمت می دانم.
اولین بار است که خودم تنهایی حرف ها را کنار هم می چینم و خودم تنهایی نتیجه می گیرم کشورم و شخصیت اول آن چقدر برایم مهم است.
اولین بار است که فکر می کنم راه حل های امیدوار کننده ای وجود دارد برای درد های کوچک و بزرگ آدم های زیادی که هرروز توی کوچه ها وخیابانها زیادی می دیدمشان.
اولین بار است که شهرم و آدمهایش و واکنش هایشان برایم مهم شده.
اولین بار است که بین خودم و انقلابی که نمی فهممش اما از وقتی بوده ام صدایش مدام به گوشم خورده ربط هایی احساس می کنم.
تا وقتی که این یه ذره امید سبز رنگ جریان داشته باشد سعی می کنم بی تفاوت نباشم!
کمترین دلیلم حداقل 4 سال احساس خوب داشتن نسبت به آدمی است که قراراست رئیس جمهور صدایش کنم!
می تواند برایت مهم باشد یا نباشد که مخملباف کیست ... اما به نظرم این حرف ها منطق قشنگی دارند
