........................
هنوزم می گم:
بی صبرانه در انتظار تموم شدن لحظه های ندونستن ام...
........................
نمی خوام قبول کنم غم اصیل تر از شادیه همونجور که نمی خوام باور کنم سهم عقل و احساس توی تصمیم گرفتن ها و شاد شدن ها و غصه خوردن ها و آرامش ها یکی نیست!!
دیشب به اندازه ی یک شب بزرگ و باشکوه منطقا میتونستم احساس شادی کنم
امشب به اندازه ی حداقل ۱۰ سال نمی تونم غمگین نباشم
امان از این شبهای با شکوه تنهایی!!
پ ن: به منفی و مثبت فعل ها اگه دلتون خواست دقت فرمایید
اول و آخرش که به باید به
اژدر پشمک به سر
و
دراز خاک بر سر خسته
و
کته کولا
فکر کنی! شادزی بابا جان شاد زی!
کلاه قرمزی جونم من عاااااااشششششقتم! دیوونه ی آقای مرجی هم هستم با اون چشاش!
..................................................................
پ ن: قابل توجه همه عشاق کلاه قرمزی که حتی نمی دونن این سه تا موجود چین:
یه شب که برق رفته بود پسر عمه زا داشت لولو های روستاشونو توصیف می کرد که من ضعف کردم و ... پس شد آنچه شد
