.... که اجازه ی شروع بهشون دادم اما مهلت تموم شدن، نه!
وقتی در میان دو عقربه به سختی نفس می کشم...
0000000000000000000000000000000000000
به یادت پلک می زنم کنار پنجره...
0000000000000000000000000000000000000
از وسعت این دیوار می ترسم
نگاهم محکم به دیوار می خورد
برمی گردد به چشم هایم
و چشمهایم باز
مجال تماشا می خواهند...
0000000000000000000000000000000000000
صبح شد
دوباره حس حضورت
به تنگ زمان
تلنگر زد
لحظه هام مرتعش شد
تا بودنت فاصله ای نیست
در فاصله مان اما
موج می زنی...
0000000000000000000000000000000000000
در تنگنای منظره
برای تماشای افق هر اتفاقی
نیوتن پیشنهاد معقولی داده است
پناه می برم به سیاره ی بی جاذبه
برای احساس بی وزنی یک شعر
سیاره ای بدون جوی سنگین از نگاه
...
در مدار سیاره ی بی تقویم من...
0000000000000000000000000000000000000
هرچند آبی احساسم غلیظ
اما
عقل این قلم به طغیان واژه ها قد نمی دهد
شعری شوق شنیده شدن ندارد
اشکی شور دیده شدن ...
0000000000000000000000000000000000000
خورشید
به پهنای آسمان بغض می کند
برای نفس های سنگین نور
ازدحام ابرها
بهانه است...
0000000000000000000000000000000000000
باید ستایش کنم تورا
حتی اگر در فراوانی ثانیه ها
سهمی برای ستودنت نباشد
باید ستایش کنم
لبخند بی نظیر تورا...
باید...
چند تا نکته تستی:
- من سبزی جیغ و تازه و نیمه کچل این موقع درختا رو دوستش دارم
- من زمینو وقتی یه لحظه تو مدارش رو نقطه ی اعتدال بهاری مکث می کنه دوستش دارم
- من بی نظیر ترین دعایی که تا حالا شنیدم دوستش دارم،
می شه چشماتو ببندی و به هیچی فکر نکنی وبخونیش. می شه فقط لابه لای نفسهات تکرارش کنی. چیزی نخوای، امیدی نداشته باشی، منتظر مستجاب شدنشم نباشی... حتی می شه مطمئن نباشی... اما فقط بذاری حروفش آروم و بالطافت روی لبات بشینن و فقط چند لحظه لذت ببری که داری دعای قشنگی می کنی:
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
به قول زویا که از قول سید علی صالحی میگه : «حال همه ما خوب است»
اتفاق های خوب می افتد مدام، خبر های خوش می رسد پشت سر هم، بعضی ها بوی خوشبختی می دهند، بعضی ها چشمهایشان پر از شادیست، بعضیها قر توی کمرشان هی گیر میکند، بعضیها صدایشان زنگ موفقیت دارد!
من شادم! من خوبم! من و آرزو هایم برای هم هی دست تکان میدهیم. من و خاطره هایم هی همدیگر را تماشا می کنیم. من و هممممه ی دوستانم هی سعی می کنیم هم را ببینیم تا از هم سردر بیاوریم و میاوریم و خوشحالیم که هستیم با هم. من و آرامشم هی برای هم چشمک میزنیم. من و نظمم هی به هم وعده می دهیم...
همه چیز به طرز شگفت آوری روبه راه است فقط ...
...فقط نمی دانم چرا نفس هایم عمیق نمی شوند! توی چشم هرعزیزی که نگاه می کنم دلم میگیرد... هر اتفاقی که می افتد فکر می کنم باید اتفاق دیگری می افتاد ... رازهایم انگار هر آن در خطر بر ملا شدن به سر می برند... مفاهیمی که برایم ارزش داشت توی دستهای دیگران جا خوش کرده اند...
_ بهار! خاله زهرا کووووو؟!؟!؟!
سرک می کشه. منتظره کسی از پشت دری دیواری چیزی اول از همه با چشاش بیاد بیرون و بگه دااالللی بهار! بهار تاب می خوره، براش شعر می خونم، زل می زنم تو چشاش که به اندازه ی همه ی دنیا جا داره. بعد از مدت هااااا اشک از چشام می ریزه بیرون! بهار گوله ها رو می بینه ... دماغ و گونه های سرخ شده رو می بینه! لباشو غنچه می کنه وصدای هوووف کردنش و «جی» گفتنش بغضمو بیشتر می کنه .... بهاااااار تو خیلی ماهی عزیز دل خاله! از اون خنده ها که دو تا دندون کوچولوی پایینیت توش جرقه میییی زنه! آخ بچه منو نکش!
بهار! خاله زهرا کوووووو؟!؟!؟!
وقتی حمیده داشت مراحل عروس شدن رو طی می کرد، همسن و سال الان من بود. من یه دختر بچه ی چهارم دبستانی بودم که یک عااااااااااااالمه باهاش فاصله حس می کردم و فکر می کردم رسیدن به سن حمیده یعنی یک عالمه بزرگ شدن. هر روز توی راه برگشت از مدرسه سرم رو می چسبوندم به شیشه ی سرویس و به آسمون ( توی هر حالتی که بود) زل می زدم و پیش خودم تصور حمیده عروس شده رو داشتم که خیلی آدم مهمی شده حالا، حتی مهمتر از خواهر من بودن! فکر می کردم حالا این حمیده با قبلی چه فرقایی داره؟ من از اون همه برو بیا فقط خوش گذرونی های دور هم جمع شدن ها رو میفهمیدم. و اینکه یه آدم خیلی جدید حالا عضوی از خانواده مون شده بود. کسی که اون موقع ها ازش خجالت میکشیدم اما هر چی گذشت و بزرگتر شدم داداش بودنش برای من و زینب محسوس تر می شد... و من همیشه واژه " خوشبختی" رو مترادف با چهره این دو تا آدم می بینیم. ( و حالا از حمیده ی قبل از ازدواج هیچ ذهنیتی ندارم)
&&&&&&&&&
حالا که زینب داره مراحل عروس شدن رو طی می کنه با وجود اختلاف سنیمون اما خیلی "باور" میکنم. چقدر زینب عروس شده آشناست!. شاید اونم داره مث حمیده یه کس دیگه می شه یا در واقع وجوه رویایی تر شخصیتش رو به نمایش می ذاره ... اما برام اصلا غریب نیست ...( با وجود تجربه های اجتماعی و شخصی زیادی که زینب نسبت به من داره و این فاصله ی جاهامون تو زندگی رو زیاد می کنه).
نمی شینم تصور کنم، می شینم تماشا می کنم که این زینب حالا با زینب قبلی چقدر فرق می کنه؟؟؟؟؟ بهتره بگم چقدر فرق می کنه!!!!!!!
خوشحالم که از این به بعد 2 تا داداش دارم. (سلام عضو جدید خونوادمون)
امیدوارم یه هم معنی دیگه برای "خوشبختی" اضافه بشه!
الان تو سایت دانشگاه دلم نیومد آپ نکنم اما یه چیز مفصل نوشتم که خونست! می آپم به زودی...
چرا فقط به خوش بین ها میگن واقع بین باش؟!؟!؟!
بازم چرا... چرا من به عنوان یه بدبین درجه یک هم از واژه ی "واقع بینی" یه جور بدیم می شه؟!؟!؟!
