تبليغاتX
حجم پنجره
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

دنیای من بر عکس دنیای همه ی اطرافیانمه! دنیای من وارونه ست!

کجای کاری تو؟ مثل یه پر سبک دارم سقوط میکنم به طرف جاذبه ای  که نمی فهممش و محض اطلاعت  خیلی هم دارم از این سقوطم لذت می برم ...

تو اصلا فکر می کنی کی هستی؟ چی کاره ی منی؟ چه حقی داری تو، هان؟ آخه چه حقی داری؟

به کی باید بگم که من نمی خوااااام تو بهم زل بزنی هر روز! از نگاه نگران تو یکی من حالم به هم می خوره. من نمی خوااام تو حرف بزنی، نمی خواااام صداتو دیگه هیچ وقت بشنوم که داری زور می زنی درست زندگی کردنو بهم یاد آوری کنی ... اصلا همین تو اساسا طعم زندگی رو ازم گرفتی! هر وقت من تو دلم برای یه اتفاق خوشحال کننده قنج رفته  تو جلوم سبز شدی و اون فرصتو از چنگم درآوردی ... از چنگم درآوردی شاید فقط با یه حرفت و یا حتی یه نفس کشیدنت و خیره شدنت و فقط و فقط گاهی با بودنت!

مزاحم ! اضافی! دیوونه ی زنجیری! برو گم شو از جلوی چشام ... چرا من باید تحملت کنم ؟ نمی خوااااام!!

جدی از جون من چی می خوای؟ چرا دست از سرم بر نمی داری! چرا هیچ وقت خفه نمیشی؟ واقعا به نظر من تو آدم خیلی مزخرفی هستی که نمی دونم چرا هیچ وقت تا آخر عمرم نمی تونم بهت بگم چقدر ازت متنفرم و چقدر از هر موضوعی که تو اظهار می کنی برات مهمه بیزارم و چقدر افتضاح که باید مهم ترین و به نظر بعضیا قشنگ ترین مفاهیم دنیا رو از زبون تو بشنوم و چقدر بد که باید بشنوم ... و چقدر بد ... و چقدر بد ...  

و شاید چقدر حیف که این حیف شدن رو نمی فهمم الان چون عصبانیم به اندازه ی یه آتشفشان نمی دونم چقدر بزرگ!

دنیای من وارونه ست ... اگه بقیه برای رسیدن به ارزشای زندگیشون باید ضد ارزشهاشونو به اصطلاح نادیده بگیرن (جمله ی قبلو با یه لحن لجوج و پر از حرص بخونید) من باید سوختن و نابودی ارزشهامو جلو چشمم ببینم و بعد اونی که حق رو به دلخواه خودش بین آدما تقسیم کرده احتمالا ازم می خواد بازم دنبالشون بگردم ...

دیگه برام مهم نیست! می بینی که خیلی وقته! هیچ ارزشی رو نمی گردم دنبالش ... اون چیزی که تو رو عذاب بده منو خوش+حال می کنه (فقط) !!         ###   

                                                                                                                   

#########################################

 

اگه گنگ و پیچیده و مجهول بود تقصیر خودتونه که متاسفانه یا خوشبختانه تقریبا همتون منو دیدین ودرست یا غلط ازم تصورات عینی دارین. پس من توی این وبلاگ درواقع هیچ وقت نمی تونم فارغ از اینکه کی چی فکر میکنه چیزیو واضح بنویسم اما اگه می تونید به "خدا"تون بگید فکر نکنه امتحانش خیلی منصفانه بوده اگه در حالت خیلی خوش بینانه اسم همچین وضعیتهایی امتحانه!

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 6 PM | لینک  | 

دیروز یه روز خیلی خیلی خیلی خوب بود!

نمی دونم این جمله ی زیادی خلاصه چرا نمی تونه اتفاق دیروز رو برام تعریف کنه؟! آهان شاید چون خیلی خلاصه است ... خب خلاصه ترش می کنم. "دیروز یه اتفاق دوست داشتنی بود!" ... حالا بهتر شد شاید ...

آدمی که مدت هاست به هیچ حرف تازه و آدم تازه و اتفاق تازه ای دلش خوش نمی شه وقتی 12 ساعت بدون وقفه چشاش برق می زنه باید براش خیلی خوشحال بود ...

دیروز ما 4 نفر بودیم ... دیروز ما همه ی خوشحالی ها و حرف ها واعتراض ها وحتی غصه های کوچولومون توان 4 داشت !

حس می کردم آشنام با آدمایی که مدام در حال حرف زدن با هم بودیم و از ته دل، واقعا از ته دل می خندیدیم

باورم نمی شد که دیروز من حتی یک ثانیه هم کسی جز خودم نبودم ! آدمی که برای اینکه دل فلانی نشکنه لبخند بزنه و الکی تایید کنه یا حرفشو بخوره واسه اینکه تصور می کنه ذی شعوری برای درک  جمله هاش خلق نشده! من دیروز4 تا آدمو دوست داشتم اونقدر که انگار سالهاست نگاهها و صدا های هم رو می شناسیم ... و یکی از اون 4 نفر دوست داشتنی خودم بودم ... چقدر من دیروز برای خودم آشنا بودم!!

با این همه شناخت اما همه چیز تازه بود ... این یه اتفاق تازه است که من بعد از مدت ها به دوست داشتن آدمهام اطمینان می کنم ! خدایا من بالاخره به یه حس خوب اطمینان کردم!!!

 این یه اتفاق تازه است که من آرامشمو باور کردم و حاضر شدم از نظم بی نظیر ثانیه هام لذت ببرم!

من یه ورژن جدید از همون زهرای همیشگی ام انگار هر چند هنوزم غصه های نا تموم برای خوردن وجود داشته باشن. هر چند تمام مفاهیم زندگیم گم و گور شده باشن. هرچند مجبور باشم سالها برای از نو ساختن  حتی ریز ترین اعتقاداتم تلاش کنم. هرچند... همچنان توی آخرین اتوبوس  التهاب بغضم چشم هام رو بسوزونه و خیسشون کنه!!

... من اما دیروز می تونستم دوست داشته باشم!

 

_ دم رضا کیانیان گرم با اون عکسای تنهاییش که معلوم نبود توی کدوم ناکجا آباد پیدا کرده بودشون! از دست این دنیای خاکستری ... ما حقیقت داشتن اون همه رنگو دیر باور کردیم ... ما دانشجوهای هنری ترین علم دنیا(البته)

 

_آدمهایی که با پای خودشون و به همراه جناب کمال میل می رن تو ساختمونی که متعلق به رسانه ی ملیه و دوزاریشون هم  دیر میوفته که رسانه ی ملی = صدا +سیماست و هم فرم پر می کنن (با کمال میل) و هم با آقای مثلا مسئول راجع به مزخرفات رادیو تلویزیون گپ دوستانه(!) می زنن جدا که خیلی دیدنین! مخصوصا وقتی با لبخند و شعف مدارکشونو دو دستی تقدیم می کنن!! آقای با شخصیت می گه: دیروز دو تا دانشجوی ارتباطات علامه اومده بودن اینجا مثل شما ها اینقدر شاد نبودن! مام خودمونو می زنیم به اون راه که مثلا تعجبه ... آخه چرا؟! نگو اون دو تا یه کم سیاست داشتن ... فقط یه کم بیشتر از ما ...

زویا (مثل همیشه): چیزی ؟! ...نیــــــست!

 

_ زهرا، زویا، خاطره، فریماه و غیره(!) معرفی می کنم ما دقیقا خود اراذلیم! اراذلی به شدت فرهیخته(البته)

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 12 PM | لینک  | 

خودمم باورم نمیشه که هنوزم دلم برات تنگ می شه! هنوزم "دقیقا" تورو دوست دارم ... نمیدونم فرق این دوست داشتن با مدلای دیگه چیه اما میدونم فرقش زیاده و نمی دونم چی باعث شد که تو این همه سال تر و تازه  و زنده توی دلم بمونی  و گاهی از خواب پاشی و فریاد بزنی منو فراموش نکن! راز بزرگ من، فکر نمی کنی وقتش باشه  دیگه توی ذهنم وول نخوری و به هر بهانه ای چشامو چراغوونی نکنی و صورتمو ملتهب!

من خسته نشدم!! اصلا خسته نشدم اما  با این همه فاصله من اصلا باید چیو تحمل کنم؟! مسخره است این خیلی غیر منطقیه ...... تو گم می شی ... من گم شدم ... بذار اعتراف کنم این اتفاقو :

... (که) عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

(بازم حکم کلی!!)

    ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

زل زدم تو چشاش و یه بند و بدون مکث 33 دقیقه براش حرف می زنم! عصبانیم اما دعوا نمی کنم ... گاهی رومو می کنم به پنجره که نیمه بازه و بوی بارون از لاش میاد تو اتاق ... اتاق به جز صدای من محتوای دیگه ای نداره و البته یه جفت چشم که خوب می شنوه (!!!)که  کم کم ازش می فهمم داره کیف می کنه! توی واکنشاش و سر تکون دادناش و لبخنداش معلومه  ... به عصبانیت و نا امیدی من می خنده در عین حال که جدیش گرفته!

میگه: تموم شد؟ خودت نتیجه هم گرفتی؟ خودت جواب خودتو دادی؟ خط و نشونتم کشیدی؟

ازم نمی خواد که احساسامو بریزم دور! شاید می خواد این حس های کج و کوله رو ترمیم کنه  ... حس های قدرتمندی  که از پس منطقی ترین حرف های من هم بر میان ... نمی خواد قدرت احساسمو بگیره ... نمی خواد فکر کردن و دیدمو عوض کنه ... نمی دونم تصمیم گرفته از چه دری بیاد تو که من اینقدر دلم خواست بهش اطمینان کنم! من توی اون اتاق بی دلیل یا با دلیل آروم می شدم!

زینب و حمیده میگن فرقش چی بود با بقیه؟! فرقش شاید همینه که حتی خنده هاش هم این معنی رو نمی داد که من اشتباه می کنم.

میگه: تو واقعا خیلی قشنگ حرف می زنی ! خوشحالم که همچین آدمی پیدا شده و می تونیم مدت ها باهم حرف بزنیم 

نمی دونم ؟! شاید منم باید خوشحال باشم ...

اه اه لعنت به این همه نمی دونم ...

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 2 PM | لینک  | 

۱

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت

 

۲

وبلاگ من حسش خیلی کوانتیده است (بر عکس مال زینب) یعنی فضای بین پست هاش تعریف نشده ...اه ! ساده ش یعنی که حالا که یه کم بهش نگا میندازم می بینم بین هر آپ کردن  چه ها که نشده !!

۳

تازه این چند وقته اینقدر که به حواشی وبلاگای خواهرام فک می کنم، وبلاگ خودمو تحویل نمی گیرم.

(عده ای از مخاطبین: خب ببند این وبلاگو راحتمون کن هی غر غر غر)

 

۴

بازم یه حکم کلی:

من اصلا کلا همش فقط  به نظر میام!

من یه چیزیو که برا اون خانومه توضیح میدم، بعد چشاشو شگفت زده می کنه و میگه اما اصلا به نظر نمیاد.

اای بمیرین همتون که فقط به چیزایی که به نظرتون میاد یا نمیاد فک می کنین! (چی شـــــد!!)

 

۵

بهار با چشاش که آواز می خوند هیچی حالا واسه من با انگشتاش حرف می زنه ، قر می ده، ناز می کنه!

بهارو که می بینم بلافاصله این سوال تو ذهنم میاد که آخه مگه یه آدم از زندگی چی می خواد جز ...

بعد حالا که بهار جلو چشمم نیست با یه سوال دیگه جواب خودمو می دم که: آخه اگه یه آدم اصلا زندگی رو نخواد چی؟ نهایت چیزی که از دست میده آرامش تماشای بهاره!

انگار دنیا به دو قسمت تقسیم شده: با بهار، بی بهار.

 

۶

من می خوام یکیو سورپرایز کنم ... حتی اگه منتظر نباشه... حتی اگه حرفی واسش نداشته باشم ... حتی اگه بعدش هیچ اتفاق مهمی نیفته ... حتی اگه اون موقتا یا کلا دیگه مهم نباشه یا باشه(!) ... من بهش قول دادم به خودم قول دادم ... وااااای ! می خوام اینقدر این جمله های بی سر وتهمو ادامه بدم که به آخرش نرسم که از خودم بپرسم: خب که چی بشه ؟؟

من فقط دلم می خواد یه چیزی رو بعد از مدت ها بنویسم و تو بفهمی و حالت عوض بشه (چه خوب شه چه بد شه) فقط عوض بشه.

۷

همشهری جوانو دیگه مثل اون روزا دوست ندارم... دیگه خوشحالم نمی کنه! اون موقع که ۲۰۰ تومان شد ۳۰۰ تومان گفتم نوش جونشون اما ایندفعه برا ۴۰۰ تومان زورم اومد!!

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 1 PM | لینک  |