همیشه وقتی بهار وحمیده رو کنار هم می بینم به هویت تازه حمیده فکر می کنم!
حمیده خیلی وقتا برام یه مامان کوچولوی مهربون بوده و شاید من لااقل 10 درصد محبتی که بهار هر روز طعمشو می چشه ، تجربه کردم!
ما هممون دیوونه ی بهاریم ... وقتی بهار تو جمعمونه به هیچ چیز دیگه فکر نمی کنیم! خنده هاش روح آدمو قلقلک می ده و گریه هاش دلامونو می لرزونه ... و وقتی بهار تو چشممون زل می زنه می خواد عمق احساس آدمو با برق چشاش بقاپه و با نگاهش فریاد می زنه من می فهمم!! وقتی تنهایی باخودش و عروسکاش ویا حتی با حرکت لبهای ما لبای کوچولوشو به هم می زنه و شروع می کنه به صدا در آوردن دلت می خواد همه ی دنیا سکوت کنه و فقط صدای بهار بپیچه !!!
ما عاشق بها ریم ... اما من مطمئنم عشق حمیده و بهار به هم رو هیچکدوممون نمی تونیم درک کنیم! عشقی که حمیده رو عجیب و ناشناخته نکرده اما نو کرده ... این حمیده فرقش با اون حمیده اینه که اسم زندگیش حالا یه صفت منحصر به فرد داره و اون بهاره. خستگی هاش اگر بیشتر اما خوشحالیش نا تموم شده ... اگر دیگه خیلی منظم هم نباشه اما آرامشش عمیق تر شده . بی منت و بی توقع نگران بهار می شه!
بهار تو داری عشقو با همه ی وجودت هر روز باور می کنی!
مامان حمیده به خاطر این باور ازت ممنونم.
************
نمی شه تصور کرد قیافه آدم بعد از دیدن یه حسنیه ی واقعی _وقتی داره از روی خط عابر پیاده به سمتش میاد_ چه شکلی می شه! برعکس ملاقات مترویی و ییهویی با سحر این یکی کاملا برنامه ریزی شده بود. برنامه ریزی برای اینکه بعد از سلام خستگی ها وغصه هامون رو با هم تقسیم کنیم و یه دل سیر مخاطب ناراحتی هامونو تماشا کنیم ... اما خنده های بلندمون حتی به سلام هم مهلت نداد ... بدون برنامه ریزی یک ربع خنده ی بی دلیلمون قطع نمی شد. ما برای چی اینقدر به وجد اومده بودیم؟ برای چی چشامون از خوشحالی برق می زد؟ برای چی بغض خندمون ترکیده بود؟ این لحظه ها برای من کم نظیر بود ... خوشحالی خالص ... ما به دو تا تنهایی مبهم زنگ تفریح داده بودیم ... دیگه هیچی برنامه ریزی شده نبود :
پسرک دستفرروش که به جون شوهرامون (!) قسممون داد ... رانی های سرد تو هوای سرد تر ... پارک دانشجویی که حس دانشجویی به حسنیه داد ... خیابون بهااااااار ... ایستگاههای بی آر تی که ما نادیدشون می گرفتیم ... ما خوشحال بودیم، نه زمان ایستاده بود و نه ما، برای حرفهای نگفته بهم خیره نشدیم ... ما خنده دار یودیم . از شیشه های شکسته ی تئاتر شهر هم خنده دار تر !
برای ننوشتن جمع جبری همه ی دلیلام می شه فقط یه چیز: اونم اینکه هدفی ندارم از نوشتن توی وبلاگ. هدف قبلی هام گم شده ... اما خب نمی دونم چرا هیچ جور دلم نمیاد وبلاگو دیلیتش کنم! بعضیا (معرف حضور هستن) یهویی آرشیوشونو پاک می کنن یا اصلا کلا کن فیکون می کنن چه طوری دلشون میاد آخه!
*** ****************************
از همه ی کسایی که اسمشون دوسته بی خبرم! از فاطمه و فائزه با اصیل ترین نوع دوست داشتن و آشنا بودن گرفته تا فرزانه ای که هیچ وقت ندیدمش ...گاهی یه اتفاق هایی می افته که یادم بیاد خیلی وقته مهر آدمایی مثل سحر و حسنیه به دلم نشسته (در واقع مهرشان به دل افتاده و خودشان در دل نشسته اند که به اختصار آنجور بیان شد) : از حسنیه ای که همش با هم میوفتیم به جون دو معادله دومجهولای بر حسب x , t (گرفتی که؟!) تا پله برقی های مترو امام خمینی که من و سحر رو بالاخره به آرزو مون می رسونه : قصه از این قراره که دانشجوی فیزیک همراه دوستش داره از مترو میاد بیرون که دانشجوی میکروبیولوژی رو با دو تا از دوستاش در همون حالت از اون یکی در می بینه ! تا پله برقی ها دنبالش می دوئه ! میکروبیو لوژی حس می کنه دو سه تا پله پایین تر داره صداش می کنه ... صدا یی که داره همین یک کلمه ی "سحر" رو ادا می کنه شبیه کل محتوای مکالمات تلفنی دو سه روز پیشه ! فیزیک و میکروبیولوژی جیغ می زنن!آدما دو تا شادی بزرگ رو نگاه می کنن و پله تحمل بالا بردن این حجم از خوشحالی رو نداره. فیزیک و میکروبیولوژی دیگه حرف نمی زنن چشاشون پر از دوست داشتنه . بغل دستی های 2 ساله ای که با شراکت تو یه نیمکت خیلی حس ها ی دیگه رو هم به اشتراک گذاشته بودن حالا .. دوست سحر یه سال و نیم منو به اسم و فامیلی و عکسام و اخلاقام و حرفام و علاقه هام (همه از تعریفای سحر می شناخت اما یادش نیومد همسایه ی بچگی های هم بودیم! به اعتبار همه ی توصیفای سحر بهم سلام کرد . خیلی تغییر کردم انگار که اون دیر یادش اومد اما من به اعتبار اون سالهای کوچولوییمون و همسایگیمون بهش سلام کردم ...
از همه ی کسایی که اسمشون دوسته دورم و بی خبر... من جدی خیلی بی وفام خیلی! خیلی بده آدم به جایی برسه که فکر کنه هیچ کدوم چشای رو به روش حرف چشاشو نمی فهمن بعد دلش نخواد سلام کنه دلش نخواد احوال بپرسه دلش نخواد بدونه دوستاش چی کار میکنن و فرار کنه از موقعیتی چشم تو چشم بشن یا موقعیتی که بخواد سعی کنه لحن مخفی صدای دوستشو رمز گشایی کنه!
***********************************
تفاوت جهان از درون یا از بیرون آن شاید فقط در عبور از خطی است که برای گرفتن اندازه ی ضخامتش واحدی وجود ندارد.
لذت غرق شدن توی عمیق ترین مفاهیم و فرمول های فیزیکی از دور وقتی از بیرون به سطح عجیب و راز آلودش نگاه می کنی، ابهت خاصی داره. مثل نگاه کردن به فرمول ها و اثبات های عظیم الجثه ی جا مونده از کلاس قبلی متعلق به ترم بالایی ها که اولش شاید وحشتناک باشه اما وقتی نوبت تو باشه که بشینی روی یه صندلی و کسی این مسئولیت رو به عهده داشته باشه که کلمه های قلمبه سلمبه یا اجزای یک فرمول رو بهت معرفی کنه، اون وقته که احساس می کنی کله ات داره پرواز می کنه، چراغای مغزت روشن می شه، توی ذهنت یه باد خنک می پیچه و بودن و نبودن هرچیز حتی یه الکترون علاف لایه ی والانس مهم می شه!
بعد از 5،6 سال دیدن بابک امین تفرشی و پوریا ناظمی از نزدیک . دو تا از نماد های ذوق و شوق و لذت، آرزوهای پررنگ علمی برای من! بعد تو فکر کن پوریا ناظمی یه ساعت مداوم سخنرانی کنه راجع به موضوع بی نظیر پروژه ی سرن که توش بنیادی ترین مسئله های عشقت (فیزیک) مطرح می شه! این یعنی روضه خوندن برای یه مغز متورم و آماده متعلق به یه دانشجوی ترم 1 فیزیک! اون یه ساعت و در واقع کل باشگاه نجوم زمان برای من ایستاده بود، روی شونه های نرجس غش کردم و گفتم:" وای مردم از لذت!"
آره ... وقتی نجات الهی رو میومدیم پایین، وقتی می جهیدیم تو بی آر تی حس می کردم کم کم دارم میام به سطح آب . تو اوتوبوس امام حسین دیدم آره دیدم که دارم از اون خط بی اندازه عبور می کنم! کله ام از آب بیرون اومد! بالا ی اون سطح برعکس پایینش دیگه نور نمی شکست ! انگشتمو فرو کردم توی آب تا جنس اون عمق یادم بیاد ... اما دستم فقط تفاوت احساس کرد . از نظر فیزیکی انگشتم درست وسط مرز دو فاز گیر کرده بود! انگشتم رو درآوردم . مردم تو اتوبوس اگه دقت می کردن تو چشام برق زیر آب رو می دیدن ... من هیپنوتیزم شده بودم!
*********************************
این کوچه ها بی تو همیشه بی قرارند
حس غریبی بین پاییز و بهارند
رفتی ولی فکری به حال کوچه ها کن
بوی تو دارند و تو را اما ندارند