یعنی الان من مثلا به سر وسامون رسیدم !
یعنی مثلا استراحت مطلقی که خودم واسه خودم تجویز کردم بسه!
یعنی الان فیزیک الزهرا خوندن دو تا خوشحالی داره یکی فیزیک بودنش یکی الزهرا بودنش
یعنی هم این وبلاگه اشکش در اومد هم خودکار مدادام و دفترم هم همه ی کلمه هام که دارن وور وور می کنن که اخه زهرااااااااااااااااااااااااا تو رو خدا بنویس .
یعنی مثلا احساسام آبلمبو شدن بس که فشرده شدن از فرط بروز داده نشدن و البته نگاشته نشدن (!) منم حسسسساااااااس
یعنی مثلا مغزم چروک شد بس که اصلا به خودم مهلت فکر کردن ندادم . آخه اگه دست به مغزم می زدم جییییغ می کشید! نتیجشم شد همین اختلال در خواب که به نظرم بیماری با مزه ایه !
یعنی چقدر دلم می خواد به جای اینکه عین احمق ها هر وقت در شرف ترکیدن بودم بخوام قرآنو وا کنم و هی آیه ی عذاب بیاد و هی من بدم بیاد و هی حق خودم بدونم که لا اقل تو کلافگی هام بدادم برسه و قات بزنم و ... دقیقا با همین دید شاکی بیزارم به بهانه ی ماه رمضون بشینم بخونمش و دنبال هیچ معجزه ای نباشم . بدون هیچ توقعی شاید فقط تو یه جمله بخواد بگه که دوسم داره! گرچه من معتقد شدم سوالامو بی جواب آفریده
یعنی مثلا من چقدر دلم برای 4،5 جفت چشم تنگ شده که البته دیگه حتی اگه باهاشون باشم حرفی واسه گفتن ندارم. اون همه حرف من حالا تموم شده . حرف زدن و حرف شنیدن و خیره شدن حتی اگه قشنگ باشه شدیدا مسخره است
یعنی مثلا من الان در برنامه ریز ترین لحظات جاریم دارم از تو نقشه ی تهران فاصله ی ونک و جردن رو تخمین می زنم و از رنگ و وارنگی روسری ها و مانتو هام ذوق می کنم .... باید فقط یه مقنعه که هیچ وقت شبیه مشکی نباشه و یه عالمه لوازم التحریر بخرم مثلا
یعنی الان من بعد از چند سال شوق شهریوری رو دارم که ذوق زده می پره بغل یه پاییز خنک .... ازجنس شوق اسفندی که با لذت بهار دووم میاره
اما من دلم واسه استراحت مطلق لک می زنه
یعنی فقط کافیه یه نفر تو دنیا آدمو نگا کنه اونم بهار باشه! خاله من عاشششششششششششق اون موجودیتتم
