تبليغاتX
حجم پنجره
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

 

HELLLLLLLLLP!!

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 1 PM | لینک  | 

 ... و بالاخره ما با این همه توصیه ی ایمنی به قول فرزانه از نمایشگاه کتاب 18 سالگیمون نگذشتیم و فدای کنکور نکردیمش!! هر چند اینبار بدون دغدغه ی تیک زدن لیست اونجا بودیم و هرچند خیلی ذهنمونو مشغول حسرت خوردن نکردیم واسه ی کتابهای نخونده و نخریده و انتشارات های فراموش شده ...

 

_من قرار بود یه سمانه و یه فرزانه ببینم  ... یعنی این اولین بهانه ام بود که ناکام موند اما به یک عالمه  بهانه ی موفق منتهی شد!

 

_من اما یه کیمیا از دور دیدم! به نظرم آشنا بود اما انگار نمی شناختمش ... حق داشتم!

 

_از هر کسی که دیروز تو نمایشگاه بوده ( وحتی آدمای تو مترو) اگه بپرسی اونجا چند تا گلابی خوش تیپ دیده یا نه؟ حتما تایید می کنه! ما (من & فاطمه & فائزه & زینب ) یعنی گروه گلابیا دیروز مرکز ثقل نمایشگاه بودیم و اجبارا هر دختر و پسر وهر اجتماعی از دختران و پسران توامان با هم که شاید هنوز نسبتشون برامون مشخص نباشه و هر کودک و پیر و جوان و خردسالی که از شعاع 1 کیلو متری ما می گذشتن رو شاد می کردیم ... وقتی همو گم می کردیم و داد می زدیم گلابیا! گلابیا ! همه باهامون همذات پنداری می کردن  و برمی گشتن ببینن ما چی کارشون داریم و من و فاطمه با چند تا لبخند سرگرمشون می کردیم تا از دور دستها یه صدای ضعیف جواب می داد:گلابی! گلابی!

 

_ ما دیروز یه "هستی" کوچولوی خواب و یه "هستی" کوچولوی بیدار دیدیم  و با اینکه هممون خاله های چند تا نفس بودیم اونقدر به وجد اومدیم که تمام هم نوعان توی غرفه ها و حتی مامان هستی علاوه بر به وجد اومدن دلشون واسه بچه ندیدگی ما سوخت !!!!

 

_ما دیروز یه آقاهه رو دیدیم که تو چشاش زل زدیم و تو چشامون زل زد و ما هم بلند بلند جلوش فکر می کردیم که کیه! ما آقای رضا رهگذر سرشار عصر جمعه ی (نه!) ظهر جمعه رو دیدیم اما بهش سلام نکردیم و دوغرفه جلو تر که باهاش تصادف کردیم با کمک راهنمایان غرفه سلامی عرض کردیم به چه پیچیدگی!

 

_ ما دیروز تو غرفه ی استان فارس دو تا پسر شیرازی نوستالژیک دیدیم و فقط برای شنیدن لهجه هاشون به حرف کشوندیمشون ...البته آخرش اعترافم کردیم!

 

_ همخوانی با اخشابی و لهراسبی که از بلند گو پخش می شدن ... پرواز با باد قشنگ دیروز توی صحن  مصلا ... در جایگاه نیروی انتظامی ارشاد جوانان مخصوصا تیکه اندازی به پسرای مو خشنگ کتابخون ... شمردن تعداد قابل ملاحظه ای بهرام رادان در محوطه ... دانشجو نمایی در ملا عام  و الکی پز کنکور ارشد رو دادن ... دویدن دنبال مترو و دست تکون دادن برای کمپوت گلابی تو ی مترو و گلابی های آن طرف ریل

 

_چند تا  "یار مهربان" هم که گرفتم وقتی نگاهشون می کنم دلم قنج میره واسه خوندن و نوشتن ، واسه روزای بعد کنکور که می تونم چقدر خوشبخت باشم با این همه کتاب واسه حالشو بردن! (آخه کتابای نمایشگاه 17 سالگی هم مونده هنوز)

 

چند تا کتاب خوب امسالم:

عاشقانه های پسر نوح (شعر)

پرنده ی پنهان(شعر)

من و سرخپوستم (داستان)

این فنجان کی بود؟(داستان)

خیلی دلم می خواست (داستان)

نغمه ی غمگین (داستانای سلینجر جونم)

بیو تن (رمان خوشگل رضا امیر خانی)

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 2 PM | لینک  |