میگن هر نوزادی که به دنیا میاد خدا بهمون می فهمونه که هنوز ازمون نا امید نیست ( البته اینو "تاگور" می گه) اما ... وقتی برای اولین بار نگاهم تو چشمای "بهار" که واسه خودش یه دنیاست حبس شد اینبار من بودم که به طرز عجیبی به خدا امیدوار شدم!
نمیشه اییییییییییییییییییییین همه خوشگلی و لطافت و معصومیت و ظرافت رو یک جا ببینی و اشکت در نیاد! نفسای تند و تندش که هیچ کدوم شبیه "آه" نیست ... دست و پای سفید و نرمش ... لبای خوشگل و کوچولویی که بین لپاش گیر کرده و به قول باباش اول بازشون می کنه و بعد فکر می کنه خمیازه بکشه یا واسه گریه کردن بلرزونتشون ...
قبلش ... وقتی هنوز درخششو ندیده بودم اما حجم حضورشو و سکوت پر از انرژیشو حس می کردم ، فکر کردم تحمل "بودن" سخته و وجود داشتن سنگینه و به روزایی فکر می کردم که بهار کوچولو هم ممکنه یه "چرا"یا یه "چه جوری" بزرگ داشته باشه وبه سعیش وحتی خستگیش هم فکر کردم ...
فکر کردم به دنیای نا امنی که قراره مثل خیلی از ما توش بی پناه باشه ...
اما نمیشه بهار رو ببینی و باور نکنی یکی ، از یه جایی حتی حتی به فاصله ی میلیاردها سال نوری ویا به نزدیکی همون رگ گردن داره نازت می کنه!!! نمیشه این همه قشنگیشو ببینی و فکرات اونقدر مزخرف و زشت باشن! نمیشه لوبیا بشه تو بقلت و تکونش بدی اما زندگی رو اینقدر ملموس و محسوس تو دستات قبول نکنی!
دل هممون ولی براش خیلی سوخت ... به قول مامان حمیده ش دستا و انگشتاشو باز که می کنه و یهو می پره دل آدم واسه این همه ترس از دنیای شلوغ و جدیدش و این همه مهربونی که لازمش داره کباب می شه!
بهار کم! خاله جون! خوش به حالت که اینقدر خوشبختی و عشق مامان بابای بی نظیرتو با اون چشمای قشنگت می بینی ... خوش به حالت که فرشته ها قلقلکت میدن ... برات جوک می گن ... خوش به حالت که اینقدر نازی!
مبارک باشی ترنج کوچولوی من که توی جهان به هیچ وجه نمــــــی گنجی!!!!
خداوند ا ا ا ا
همه جور بلا رو از همممممه ی مـــــــــــــــــــــــا دور کن! کاری کن که یکشنبه ها لیوانامون نشکنه و توی پاهامون شیشه نره و دیگه کیف بابامو نزنن . علاوه بر این
به همه ی کسایی که قراره امسال عید برن مسافرت و تصادف کنن و بمیرن(یعنی الان روزای آخر زندگیشونه) رحم کن و کمکشون کن تا نمیرن!!! خیلی گلی!
شمارش معکوس
برای اومدن بهار
شروع شده!
مثل اینکه بهار ما از بهار بقیه بیشتر عجله داره!
خدایا خوشگلتر و سالمتر و آدمفرشته تر خلق ترش کن!!!!!
از الان تا چهارشنبه قلبم تو چشمم می زنه!
باید ذکر بهار بگم تا آروم شم:
دگرگونیهایمان را مدیون بهاریم . . .
دگرگونیهایمان را مدیون بهاریم...
بهار شدن حق توست . . .
بهار شدن حق توست...
اگر تو گل ندهی . . .
اگر تو گل ندهی...
سهمی از بهار برای همیشه ...
سهمی از بهار برای همیشه ...
چشماشو باز می کنه! بین این همه آدم یه صندلی خالی کافیه تا دلش بخواد فقط هانیه نگاش کنه و فقط هانیه بهش لبخند بزنه. به توهم هانیه چشمک می زنه. نفس می گیره که بقیه ی شعرو بخونه... صندلی خالی رو باور می کنه ... چشماشو می بنده!
تنها بودن ... یه کاابوووس شومـــــــــــــه ...عزیزم
کار دل ...نبااااشی ...تمومــــــــــــه ... عزیزم
چونه اش می لرزه .
********************************
آزاده می گه به مناسبت یه پنجشنبه ی بدون حسنان و بدون شیمی آپ کن! قول گرفت ... آپم نمیومد اما الان چرا ... خیلی دلم می خواد تو وبلاگم _که موقتا تنها جاییه که می تونم توش واژه ها رو به بازی بگیرم_ بنویسم!
*********************************
وقتی قراره کنفرانس عقشتو
بدی حتی اگه موضوع سرنوشت سازی هم نباشع دلت تاپ تاپ می کنه و نفس نفس زدنت تابلو می شه! فرقی هم نمی کنه، ممکنه یه روز آتشفشان انرژی باشی و همه ی سعیتو بکنی بقیه از برق چشمات اونقدر به وجد بیان که تو رودروایسی گیر کنن و با تمام مغزشون "فوتو الکتریک" رو بفهمن! (حقش بود آخرش می گفتم رحمت بر پلانک و اینشتین)، یه روزم ممکنه سوار یه الکترون از این مدار به اون مدار اینقدر محو جای خالی فوتون ها توی یه طیف پیوسته پر از طول موج رنگا ورنگ بشی که یادت بره بقیه خمار شدن و حوصله ی لبخند ملیحی که نثار فرمولها می کنی رو ندارن ...
درحالت دوم دلم نه برای خودم، برای عقشم که اینقدر خود خواهانه توضیحش دادم خیلی سوخید!
*********************************
کاش می شد مثل نامه هایی که نگه می داریم و حتی بعضیاش تاریخی میشن ، بعضی دیدارها و بعضی تلفنا رو هم جایی ثبت کرد! نمی دونم چرا دلم می خواد تلفن دیشبو مثل یه آهنگ بذارم تو گوشم و کیف کنم؟!
نقطه ی شروع خیلی خوبی بود فرزانه! گوشی رو که گذاشتم چون می دونستم ساختمون خالیه به راحتی از ذوقم جیغ زدم!
فک کنم این همون شکوه 18 سالگیه که می گن. آخه حس می کنم خییییییییییلی بزرگ شدم! دلم اینقدر جا داره که می تونم چند نفرو نه به طور عادی بلکه به شدت خاص دوست داشته باشم و هر خاطره ی کوچولویی رو مث یه فرش خوشگل (البته دستباف
) زیر آفتاب مرموز نزدیک بهار پهن کنم و روش دراز بکشم!!! ذهنم اینقدر وسیع شده که می تونم آرزو هامو احضار کنم، چشمامو ببندم و با دستام جنسشو حدس بزنم!
فاطمه کم کم باید خودتو آماده کنی برای اون فریاد ... (یه "بهار"
کوچولوی بی نظیر دیگم تو راهه)
دگرگونیهایمان را مدیون بهارییییییییییییییییییییییم !
