حیف! حیف که من و تو عا کردن بلد نیستیم. نه تو می تونی واسه من دعا کنی و نه من واسه تو ... اون موقع ها که بلد بودم، یه همچین وقتایی دلمو با همه ی تاپ تاپاش می ذاشتم کف دستم و به حبیب نشون می دادم. چشمامو ریز می کردم و بهش می گفتم خدایا! ببین چقدر دوسش دارم... و واژه ی "چقدر" رو خیلی می کشیدم. وقتی عکس دلمو توی چشمای خدا می دیدم که برق می زنه، وقتی به خاطر دله و دوست داشتنه می دیدم که فضا و زمان چقدر زلال شده، اعتقاد داشتم که هر دعایی بکنم (برای مفعول فعل دوست داشتن) مستجاب می شه. من بلد بودم برای تو و فائزه و یه عده آشنای دیگه اینجوری دعا کنم ...
اما حالا! نامه نوشتن که هنوز بلدم. مثل تو! می دونی که نامه هامون چه معجزه هایی می کنه. نامه هایی که از حد تلفن های هول هولکی طولانی و شلوغ و دیدار های یه خط در میون این چند وقته فراتره. مگه می شه یادت بره مکه رو و اینکه حداقل 80% جاها کنارم نشسته بودی و با هم راه می رفتیم و با هم خیره می شدیم ...
برات نامه می نویسم:
می نویسم سلام ! و بعد با هم زمزمه می کنیم: که نام دیگر خداست...
سلام ذره ی بی نهایت (البته با سرقت غیر ادبی از نظریه دکتر حسابی) سلام تهنای کوچولوی من!
ملال های زیادی هست غیر از دوری تو... مثل ماجرای دیوار که قرار بود همیشه نبض کوچکش کنار تخت تو بتپد و تو در عمق همان تاریکی سرت را رویش گذاشتی و با خودت قایم باشک بازی کردی. اما نمی شمردی ... انگار گریه می کردی!
اه چرا اینقدر ادبی حرف می زنم؟!
دارم فکر می کنم ملالی نیست شاید جز همون سوال مداومی که ما از هم می پرسیم:" تو چرا نیستی؟" و من جواب این سوال و خیلی سوالهای دیگه رو تازه دارم حسش می کنم. جواب این انفجار قریب الوقوع 18 سالگی، جواب سرمای کنکور که حالا تندیس همه ی طلسم هامون شده.
اینکه ما خیلی خیلی زود تر از آدمهای خیلی خیلی بزرگ، با تجربه ی بی نظیر "عجب این دخترک شاد است!" به این درک رسیدیم که من و تو قرار نیست دنیا رو بسازیم و زیر قراردادمونو خیلی وقته امضا کردیم: ما قراره "دنیا" بسازیم. یه دنیای تازه، یه دنیای موازی این زشت بد ترکیب. توی اون دنیاهه که تنها چیزیه که ما باورش کردیم صدای خیلی ها ضبطه. از بهار و صبا و فائزه و کیمیا و خاله زینب و خاله حمبده و دایی ابراهیم و دایی علی و داداش جلال و اونا (غیر قابل پخش: بووق) گرفته تا اینایی که برامون خوابای مختلف می بینن و ذهنمونو پر کردن از قاب عکس های کسل کننده ی هشدار دهنده ی : "مواظب باش". یا شاید حتی رهگذر های تو کتابخونه برای تو و توی مدرسه برای من که هیچ وقت
" فاطمه و زهرای همیشگی" رو ندیدن.
توی همین دنیاهه که حالا دیگه داری خاکشو با انگشتات حس می کنی نمایشنامه ی "کوتاه مثل آه" روی صحنه می ره و دنباله دار "هالی" بعد از هفتاد و خورده ای سال قبل از اینکه بمیریم از بالا سر زمین رد می شه.
چه کاندیدای جایزه ی نوبل بشیم چه نشیم، چه توی "کافی کتابمون" جشن بگیریم چه نگیریم، چه کیمیا با افتخار به شوهرش بگه اینا دوستای منن چه نگه ... این خاک ملموس تر از این نمی شه. می بینی چقدر نرم و لطیفه اصلا می بینی دنیامون چقدر کوچیکه! به کوچیکی سیاره ی شازده کوچولو که می شه روزی صد بار توش طلوع و غروب خورشید رو دید! و باور کرد...
حرفامون کودکانه تر از این ... دنیامون کوچولو تر از این... خاکشم نرم تر از این ...
دیگه تا کجا پیش بریم؟! تا جایی که یه نامه از یه سیاره ی آشنا خنده دار باشه و اعتبارشو از دست بده ...
نه! تا جایی که دستمون برسه باید ادامه بدیم! یه نامه فقط واسه روزی خوبه که به مقصد می رسه! واسه روزی که توی دستای گیرندش جا می گیره. اون روز حتی اگه به اندازه ی یه سال چسبناک باشه اما بالاخره مجبوره تموم شه و تو بدون اینکه بخوای به خاطر اون نامه، به خاطر یه دعا شبیه اون نامه، به خاطر یه فرشته به اسم "رعنا" سوار یه نقطه ی عطف شدی و باید پیاده شی. چون نقطه از لحاظ هندسی و ریاضی فقط یه نقطه است. تو باید امتداد داشته باشی و در امتدادت سعی کنی فراموش نکنی که باچشمای خودت یه نقطه ی عطف دیدی! ... دیدم! و این چقدر سخته!!!!
سرتو گذاشتی رو دیوار. هنوز داری گریه می کنی. همه قایم شدن اما تو حوصله نداری بپرسی: "بیام؟" زیر دستت گرم شده. یادت به نبضی میفته که قراره تا ابد اونجا بتپه هر چند به بروز هیچ پنجره ای مجر نشه اما قراره پمپاژشو به همه ی نقطه های عطف نامرئی برسونه ..."این تمام حجم پنجره ایست که از این نبض زاده می شود" ولی فاطمه حتی این دیوار هم تضمین نمی کنه تو دیگه گریه نکنی!
راستی نظریه ی بی نهایت بودن ذرات (بدون هیچ دخل و تصرفی از طرف من) از طرف دکتر حسابی تو کتابا اینطوری نوشته شده:
همه ی ذرات جهان به هم مرتبطند و همه ی ذرات جهان در نقاط مختلف با هم وجود دارند در نتیجه قسمتی کوچک از تمام جهان در هر نقطه ای وجود دارد. هر ذره ای در تمام فضا پخش است و بر ذرات دیگر تاثیر می گذارد. پس ذرات شعاع معین ندارند و چگالی آنها به تدریج با فاصله از مرکز آنها کم می شود ...
یه چیزی رو از طرف آبجی فیزیکدان کوچولوت یادت نره:
آدمها ریاضی رو قبول می کنن اما فیزیک رو باور می کنن (در هر 2 مورد هم مجبورن)
_ وای زهرا،خیلی بد اخلاق شدی ها!
_چقدر بی ملاحظه شدی زهرا!
_به چی داری فکر می کنی؟ چرا خیره شدی؟!
_چــــــــــــی شده؟ چرا اینقدر چهرت ناراحته؟
ولم کنین بابا اعصابم خوورررررررررررده! حوصله ها تونو ندارم!
امامن فقط و فقط نگران تو ام وتو واسم مهمی! دوست دارم بخندی، قهقهه بزنی، هر روز خبرای خوش بهت بدن یا اصلا خبر خوبا رو من بقاپم واست بیارم! بین اینهمه غریبه ی مزاحم و آشنای احوالپرس (هرچند دوست داشتنی) دلم می خواد فقط تو وقتی مدام بغلم می کنی و محبت می کنی دلتو نشکونم! یه ثانیه بعد از اینکه داد می زنم وجدانم فقط واسه تو ذوق ذوق می کنه! مهم تر از همه ی رویاهامی ... شاید این تو رفتارم معلوم نباشه ! آره معلوم نیست اما وقتی همه جا جار می زنم دعا کردن بلد نیستم فقط واسه تو دعا کردنم می گیره ... فقط خوبیهای تورو_ اگر هم حرصم بگیره_ باور می کنم! فقط تصور خوشبختی و قشنگی های توئه که می تونه مثل لحظه هایی که لباسای کوچولو و نرم "بهار" رو می بینم اشکمو از شعف در بیاره! به قول خودت و با لحن خودت "عااااااااشقتم عسیسم"
آخ ... لبخند در تلفظ نامت ضروری است!
***********************************
صادق طباطبا یی برادر "فاطی" با اون دستمال گردنش داره توی مردم ایران سلام حرف می زنه! چقدر مااااهه!.... وای! امام خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم می فهمیده و آدم بوده ... الان کاملا در قحطی "انسان" به سر می بریم! جوابای امام در برابر ریش گذاشتن و پرده زدن تو دانشگاهها و موسیقی پخش نکردن تو تلویزیون و ... چقدر قشنگه ! یه همچین فرشته ای که اینقدر معتدل و مسئولیت پذیر باشه دیگه الان کجاست؟!
************************************
تقریبا 4 ماه دیگه از این قرنطینه ی لعنتی کنکور بیرون میام! من به همراه همه ی بچه های این شکلی (دوچرخه خونای سابق می دونن این شکلی ها کین) دستمو می ذارم رو فیزیک شریف و ساک ساک می کنم! احتمالا پیدا می شم! توی این 18 سالگی تب دار و ورم کرده و ملتهب و البته خسته من انگار به خودم مرخصی دادم و زحمت هیچگونه "خوش+حالی" رو به خودم تحمیل نکردم ! به بهانه ی تست و درس و مشغله های غیر آدمیزادیش هیچ عملیات متهورانه ای برای خودم انجام ندادم وهیچ تلاشی هم نکردم لذت و شعف خاصی بدست بیارم که جنس لحظه هامو برگردونه به همون زهرای همیشگی! استراحت و تعطیلاتی پست مدرن که تقریبا دارم توش منجمد می شم!
آخه زحمت داره ... زحمت داره خودتو ملزم کنی اونی باشی که حبیب دلش قنج بره و لبخند بزنه یا جلوی هر اتفاق یا آدمی وایسی تا جایی بری که اونجا بهت خوش می گذره و با آدمهایی وقتتو بگذرونی که تعبیرهندسی(!) نظریه ی بی نهایت بودن ذراتند یا بی خوابی بکشی که یه رمان طولانی رو تموم کنی ! وای ! خیلی زحمت داره همه ی زندگی رو تعطیل کنی که یه شعر بگی یا یه شعر بخونی یا یکی واست شعر بخونه ... آره حتی زحمت داره (یاد زحمتایی که کشیدم البته به خیر) که به جای نوشتن تکلیفات و خوندن امتحان فردات تو اینترنت دنبال مقاله بگردی و صبح تا شب آزمایش کنی تا تحقیق خود خود خودتو کامل کنی ...
توی انجماد این مدت من اصلا سعی نکدم دنیا رو برای خودم تسخیر کنم !
اما دیروز یه اتفاق منحصر به فرد افتاد! وقتی داشتم لباسامو می پوشیدم که برم مدرسه یهو به خودم اومدم (یهنی قبلش اصلا حالیم نبود) دیدم دارم یه آهنگی رو بلند بلند می خونمش ... (در حالی که همه ی فکر وذکرم پیش خانم امیری بود که باید دوباره تحمل می کردم جیغشو که خانم عزیز محمدی بازم دیر اومدی؟!!!!!)! یهو خشکم زد تو آینه خیره شدم گفتم زهرا داری چیییییییییی می خونی تو! جالب اینجاست که حتی با آهنگش پایکوبی(!) هم می کردم ولی خب دستم بند بود وگرنه لابد بدون اینکه بفهمم یا بخوام دست هم می زدم!
حالا شما هم صداتونو ریز(جیغ) کنین و همراه دست افشانی و پایکوبی بخونیدش ، این برای من یه معجزه ی نوستالژیکه (احترام بگذارید) :
خوشحال و شاد و خندانم
قدر دنبا رو می دانم
دست بزنم من
پا بکوبم من
جوانم
بیایید با هم بخوانیم
ترانه ی بهاری را
عمر ما کوتاس
چون گل صحراس
پس بیایید شادی کنیم ( به روایتی دیگر : پس بیایید با هم باشیم)
یا
نبودن ...
بحث در این نیست.
وسوسه این است!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
