و خدا اندیشید دیگر چه چیز خلق نکرده است؟ آنگاه تو را برای من آفرید.
یکی هی می زنه به پنجره و صدام می کنه. دل از تستهای فیزیک گاج میکنم و سرمو بر میگردونم. رنگ و روش مثل همیشه نیست. توی التهاب بغضش فریاد میزنه. منو میخواد... من که میدونم تو با این بغضات فقط دلبری میکنی و بعدش محشر به پا میکنی. تو که میدونی اگه بغضتو ببینم مجبورم همه کار رو زندگیمو ول کنم بیام همه صورتتو جا بدم تو دو تا دستام... پیشونیم رو بچسبونم به پیشونیت و بعد محکم تو بغلم اونقدر فشارت بدم تا های های گریه کنی... همه میدونن از این بغضای نارنجی بی نظیر دم غروبت تا اون گریه های پاک و شفاف نصفه شبت راهی نیست... دلمو بردی... صبر کن، اومدم!
چتر نمیبرم که خیس بشم. لباس گرم نمیپوشم که سرمات همه ی وجودمو بلرزونه. شال بافتنی مشکیه رو میندازم دورم میام تو حیاط. باد میاد، هوا کاملا جوانمردانه سرد است. خجالت نکش! گریه کن!
صورتمو میگیرم رو به روی آسمون. تو چشمات زل میزنم، جای زمین و آسمون عوض میشه. اسمون سفید سفیده. انگار برف نشسته روش. دو تا پرنده دارن عین سارا و حبیب طرف هم بال بال میزنن!
ایندفعه نمیترسم شیشه های عینکم خیس بشه. (غصه همیشگی من و فاطمه و فائزه موقع بارون). نفس میکشم. نفسام اصلا شبیه آه نیست. نفسهام با اون چشمهای لنگه به لنگه و دستای سیخونکشون هر کدوم یه مولکول o2 رو میچسبن و زیر بارون خیس خیس لبخند میزنن.
آسمون جونم ناراحت نشی ها ولی گریه ات منو از خوشحالی دیوونه میکنه. سعی نکن ادای آدمای ناراحتو در بیاری. گریه هات قهقه است. معرکه است... تماشاییه!!! گریه ات آرامشیه که آدم توش هول میشه تجربه اش کنه. گریه ات امیدیه که آدم دلهره میگیردش نکنه موجودی رو خلق نکرده باشه که بتونه برق نگاهشو بین برقی که بارون روی همه چی میندازه تشخیص بده ... آآآآآآآآآه
باران که می آید تو می آیی ..........
:
:
........ باران که می آید تو در راهی !
این روز ها که می گذرد
شادم
این روز ها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روز ها
شادم
که می گذرد...
ـ شرمنده فراموش کردمـ :شعر مال قیصر امین پوره
امروز نمایشگاه مطبوعات عجله ای چقدر خوش گذشت!
دنبال چی بودم نمی دونم! و از اطراق کردن توی غرفه ی همشهری جوان جیگر چی می خواست گیرم بیاد رو هم نمی دونم!
چقدر نوستالژیک بود! نوستالژی آینده (!)
دیدن چهره و شنیدن صدای آدم های کاغذی و مجازی که قصه ی دوستی و دوست داشنتن و شناختنشون بالاخره یه روزی از لای یه مجله یا با یه کلیک اتفاقی متولد شده!
مثل یه رویای عجول بود ...
بوی زندگی میداد اونم از جنس من!
(چقدر "وقت ندارم" بهانه ی به درد بخوریه)
* فاطمه خیلی جات خالی بود...باید می بودی(دیدی این طلسمه بازم نشکست! تقصیر امام رضاست زیادی طلبیدت)
* راستی سمانه دوستت دارم ...
*وقاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من آغاز می شود
* حتی اگر نباشی می آفرینمت چونانکه التهاب بیابان سراب را
*این روزها که می گذرد، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
*در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
*فرصت برای حرف زیاد است ...اما ...اما اگر گریسته باشی...آه...
مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!
انگار/ این سالها که می گذرد / چندان که لازم است/ دیوانه نیستم/احساس می کنم که پس از مرگ/ عاقبت/ یکروز/ دیوانه می شوم! .........شاید برای حادثه باید/ گاهی کمی عجیب تر از این باشم!
*نه گندم و نه سیب..........آدم فریب نام تو را خورد...............شعرم حرام باد / اگر روزی / تا بوده ام / جز با طنین نام تو/ شعری سروده ام!
نامی برای مردن
نامی برای تا به ابد زیستن
نامی برای بی که بدانی چرا
گاهی گریستن
* صفات بغض مرا فرصت بروز دهید درون سینه ی من انفجار زندانی است
* شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
* موجیم و وصل ما از خود بریدن است ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است
*افتاد/ آنسان که برگ _آن اتفاق زرد_ می افتد
افتاد آنسان که مرگ _آن اتفاق سرد_ می افتد
اما او سبز بود و گرم که افتاد
*اما من بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
دیشب به مهشید گفتم دیگه دلیل و انگیزه ای برای آپ کردن ندارم!
دیشب یک عالمه گریه کردم....بعد حرف زدن از روز اول و هول رنگ مشکی .... بعد حرف زدن از چشم هایی که در یک لحظه فرصت دیدنشونو از همه دریغ می کنن! بعد حرف زدن از قلبی که یک لحظه وایمیسه و رگهایی که توی مغز یک لحظه پاره می شن و ماشینی که توی یک لحظه و با یه برخورد مرگ رو معنی می کنه.... دیشب گریه کردم خیلی بعد از مدار صفر درجه! و نمی دونستم زندگی اونقدر بی رحمه که وقتی داره ثانیه هاشو شامل گریه های من میکنه همون ثانیه ها رو سند می زنه به اسم آخرین لحظه های زندگی کسی که امروز ساعت 6 صبح ... به قول خودش به "تاریخ عاشقان" پیوست! کسی که خیلی دوستش داشتم! کسی که شعراش همیشه واضح ترین حرفام بودن! شعرای بالا رو ببینین!
صبح توی خواب و بیداری زینب می پرسه :" زهرا مگه قیصر امین پور فوت کرده؟" من: " نه برای چی باید مرده باشه؟" اون:"آخه تو مردم ایران سلام مدرس می گه مرحوم امین پور.... اشتباه می گه پس!!" من :" آره بابا !" ....ومدرس شوخی نمی کنه و برای روحش شادی آرزو می کنه... آره خیلی جدی به یادش می خونه: "چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانیها / دست ها تشنه ی تقسیم فراوانی ها" ...............آآآخ خدا!
مریم زنگ می زنه! وقتی که من دارم بعد از یک شب اشکی یک صبح مشابهش رو شروع می کنم! و "تسلیت" اولین واژه ایه که می گه، نمی دونم بعد از سلام یا قبلش! و چقدر طعم غممون مشترک بود!
زینب می گه از اون عکس سه نفره ی سلمان و حسن حسینی و قیصر حالا هر سه تاشون مردن!
اولین مرگیه که باورش می کنم! درست یک سال از مرگ حاج آقا مشفق می گذره ومن برای دومین بار به یک غم غریبه حس مالکیت می کنم .شاید حس بد دیشب من برای همین بود که امروز یه آدم دوست داشتنی قرار بوده از زمین کم بشه!
حیف می خواستم سال دیگه این موقع دور وبر دفتر شعر جوان بپلکم ... جاش حتما خالیه!
* حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
