آرامش موقت
می آیی
به غارت خلوت
و بوی عادت
با تو می آید
و گنگ را به تبسم
و تبسم را
به قهقهه تبدیل می کنی
ای روشنایی بی بعد
ای سطح بی عمق
میان پنجره می خندی
و رو به روی مرا
به هرچه آفتاب خداست می بندی
عطش را مباد
که دل به رخوت مردابی تو بسپارد
سلمان جونم
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
رفتار چشم و ابرو و لب و دهن آدم چه جوری می تونه اونقدر طبیعی باشه که بهش بگن یه واکنش منطقی ؟! یه واکنش طببیعی و منطقی در برابر بی منطق ترین و مسخره ترین و غیر طبیعی ترین اتفاقات! ... در برابر غارتگر خلوت و آرامش و " خوش + حالی"... چه جوری می شه تحمل کرد "صبحی که انعکاس لبخند توست" اینطوری غصب بشه!
تا یه مدت قبل فکر می کردم یه آدم تنها توی یه خیابون خلوت _وقتی داره در کمال رضایت و راحتی و آرامش و طبق موجودیت خودش قدم می زنه و امیدواره به رسیدن و حتی می تونه از تصور دو قدم جلو ترش خودش رو خوشحال کنه _ امکان نداره ماشینی از پشت یا حتی از رو به رو باهاش تصادف کنه! نه به خاطر این که خودش نمی خواد به خاطر اینکه یکی هواشو داره و دلش نمیاد که ....نمی دونم شاید به احترام انعکاس لبخند خودش لا اقل!!! فکر می کردم فقط تو فیلماس که یکی بی خبر می میره و بی اونکه دلش بخواد بازیچه ی بدجنسی نویسنده می شه!
چشمامو روی این همه سقوط هواپیما و تصادفای ریز و درشت بسته بودم! نویسنده ی این فیلمنامه ها پس کی بوده زهرا!
حالا دارم می بینم با چشمای خودم که این روزمره (یا همون روزگار)ی جیغ و بنفشم چقدر بی رحمه و آفتاب هر روز چقدر بی خیال طلوع می کنه و غروب ... بسه دیگه این همه غافلگیری و دلهره از دو تا قدم جلوتر ... از ماشینهای دیوونه ی بی خبر . می خوام خودم صاحب لحظه هام باشم! صاحب چشمام ، صاحب عظمت تنهاییم می خوام خود خود خودم باشم! من نمی خوااااااااااااااااااااااااام تصادف کنم!
حالا تفاوت اساسی من و فائزه اینه که اون عاشق تنهاییشه و خوب می شناستش اما من از همه ی تنهایی هام فرار می کنم! بیزارم از تنهایی های بی نتیجه ام ...اه...
یه روزایی تنهایی های من فقط خدا بود و شوق دیدن ایمیل های سریالی "no one" که برای "any body" می فرستاد و همینطور جواب دادن سریالی به این ایمیل ها از "any body" به "no one" .... یه روزایی تنهایی های من فقط کشیدن نقاشی هایی بود که روی تخته وایت برد اتاق فائزه متولد شدن و فکر کردن به اینکه چه جوری این نقاشی ها منطقی ترن و درست تر!
تنهاییی هام حتی اگه پر از خستگی بود اما یه شب به راحتی و با آرامش زیر آسمون ... توی حیاط ، با ستاره ها با ماه ،با زهره و پروین ... تمام ماجرای خستگیش تموم می شد! تو تنهاییهام حافظ، سهراب یا بالاخره یکی پیدا می شد با هام حرف بزنه! ویا اگه سکوت مطلق بود همشو من حرف می زدم و می نشستم قطره های بارون روی پنجره رو اونقدر توصیف می کردم که دوشنبه ها تو انجمن شعر بهم می گفتن:
_ تصویر سازی هاتون بی نظیره! ولی بعیده ندونید این همه اضافه ی تشبیهی پشت سر هم به شعر لطمه می زنه!
توی تنهایی هام "کیتارو" پس زمینه ی اکثر کارهام بود ... تو تنهایی هام " به دنبال وحدت" می خوندم و از عشق فیزیک غش می کردم و برای فهمیدن نسبیت خاص ده دور، دور اتاق می چرخیدم و فکر می کردم و بعد قربون " آلبرت" می رفتم با این نظریه دادنش! ...
اما تنهایی های حالا های من دیگه نقره ای نیست ! نمی دونم تست ها غصبش کردن یا تصویر آدم ها! اما از تنهایی هام و از خدای خالص توی تنهایی هام نا امید شدم ... شایدم ازش می ترسم ! بهانه ی بدی نیست اگه دلیل از دست دادن شب نوزدهم و بیست و یکم رو همین بدونم.
زینب راست می گفت :وبلاگ می شه هووی دفتر یادداشت. فرقش اینه که دیگه نمی ترسی کسی بخوندش ... فرقش اینه که توش رعایت می کنی چیزایی بنویسی که مشکلی نداشته باشی همه بخونن! فرقش اینه که مجبوری خیلی از ضمیر هاتو مبهم معرفی کنی ... و این باعث می شه وقتی فائزه دفتر یادداشتی که سالی به دوازده ماه آپ (!) می شه رو نگاه می کنه می گه شخصیتت چقدر متفاوت شده!
*******************************************************
شب بیست و سوم شد! توی این قحطی و برهوت دنبال یه تنهایی آباد و نقره ای می گردم! دلم برای وسعت تنهایی سعی صفا و مروه تنگ می شه! پس به یاد اون روز دوباره جوشن کبیر می خونمتا یادم بیاد همه ی خوبیاتو ....
صدای اذان از لای چنجره وسوسه می کنه ... هوا زیادی خنکه ... آسمون زیادی محشره ... شباهنگ و زهره زیادی نورانین ... ماه هلالش زیادی خوشگله ... کمربند شکارچی ، قبرستون ستاره ها ، چشم گاو ، شاخ گاو ، پنچ ضلعی ارابه ران، هلیاد ها و پلیاد ها، ... خیلی دور .... خیلی نزدیک ... خواب زهرا دژی ... اولین شب بعد از مکه ................ خدااااااااااااایا ! پنجره م حجم نداره ، بعد سومشو گم کردم!
بهم گفت از دیشب دارم به دیدنت فکر می کنم و به اینکه فردای من از جنس زهراست! بهم گفت دیشب خوابم نبرد... بهم گفت هزار بار با خودم تمرین کردم که اون ماجرا رو چه طور برا زهرا تعریف کنم که دوست دارم زهرا بشنوه نه اونطوری که مجبور بودم برای بقیه تعریف کنم! بهم گفت امشب بهش sms می زنم و می گم که امروز تو پیشم بودی ... حالشو می گیرم و می گم که تو اینقدر نفوذ داشتی که باعث شدی دو روز تمام به اون فکر نکنم! وقتی با میم مثل مادر گوش میدادیم بهش گفتم روزی می رسه که دیگه بدون اپسیلون رو دروایسی می فهمی دلیل این اشکام چیه! براش یه نفس کشیدم! بهم گفت نفس کشیدن یادش رفته... و تازگی ها نفساش همش کج و کوله می شن!
واااای، چقدر دوستش دارم!
آره دوستت دارم! اصلا عاشقتم ... توی این 6 سال دوستیمون تنها کسی بودی که میدونستی چیا عذابم میده و هیچ وقت از اونا برای نیش زدن استفاده نکردی! اونقدر دوست داشتنت برام لذت بخشه و دردسر داره که وقتی می خوام راجع به تو با خدا حرف بزنم عکستو توی دلم مثل یه موجود مقدس به خدا نشون می دم و به پاکی دوستیمون قسمش میدم! و دردسرش اینه که وقتی خدا خواسته هام راجع به تو رو بر آورده نمی کنه همه ی هستی ام می ره زیر سوال چون بهانه می شی واسه قهر کردن باخدا و ندیدن همممه ی خوبیها ی دنیا و یاد آوری همه ی چیز های بد...
اما همین تو می تونی خدا رو فقط منحصر به فرد خودمون اونجوری یادم بیاری که تو حرفا و ایمیل ها و نامه هامون کشفش کردیم و عاشقش شدیم! وقتی دستامون تو دست همه و نگاه هامون به هم گره های کور و خوشگل می خوره! و من تا حالا نتونستم به کسی هنوز اینجوری نگاه کنم یا دستشو بگیرم! این همه آرامش بخش...
وقتی مثل یه نی نی کوچولوی خوشگل لوس می شی و کوچولانه حرف می زنی دیوونت می شم! دلم لک زده واسه دنبال هم دویدن و شیطونی کردنامون ... هنوز هیچی نگذشته دلم لک زده واسه نقشه کشیدنامون برا پیچوندن یا اقرار گرفتن یا اذیت کردن و یا سورپرایز کردن که یه تفریح لذت بخشه برامون! دلم لک زده برای اون برنامه های کتابخونی و تجزیه تحلیلامون... برای اون فالای حافظ و اختلاف نظرمون سر اینکه من می گفتم بیا خودمون برداشت کنیم اما تو اون کتاب تفسیرشو ترجیح می دادی!
این روزا شاید سلیقه هامون با هم یه خورده فرق کرده باشه اما هنوز از هم بی خبر نشدیم. من و تو تله پاتی رو با هم و برای هم دوباره اختراعش کردیم تا این روزا به دردمون بخره ... قبوله من فرق کردم ! از وقتی
برای اینکه حرفام رند باشه به جای اینکه بگم "حقیقتا" عادت کردم بگم "واقعا" و از وقتی معنی خوش گذرونی برام عوض شده ! و تو هم فرق کردی نسبت به اون روزایی که مامانت می گفت همشهری جوان نخری شبت صبح نمیشه و حالا که من مثلا سال دیگه این موقع می خوام برم رادیو جوان کار کنم و تو می گی رادیو جوانم مگه داریم ...
و افتخارمون اینه که هنوزم غریبه نیستیم واسه هم!
خدایا ممنون که ما رو با هم اشنا کردی... خدایا ممنون که اینقدر به یاد همیم!
...................................
این "اگه جرات دارین نظر بدین" کار من نیست کار یه آدم باحال شیطونه که پسوردمو می دونه و کار خودشم کرد!
جناب دستتون درد نکنه ایشالا سفارشات بعدیمو با پسورد جدیدم خدمتتون عرض می کنم!
حالا ببینم خودتون جرات دارین نظر بدین؟!![]()