تبليغاتX
حجم پنجره
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

التهاب بی نظیر لحظه های افطار ... دوباره صدای ربنا رو می شنوم ! نوستالژیک بودنش بی اختیار یه لبخند ملیح و آرامش بخش رو روی لبام مینشونه ... چشمامو می بندم ... یه نفس عمیق می کشم ... تو هوا برات یه بوس می فرستم ... چشمامو باز می کنم ... نسئلک یا من هو الرحمن الذی لا اله الا هو الرحمن و الرحیم و الملک القدوس و السلام و ... یاد اون دیالوگ رضا کیانیان توی" یک تکه نان" می افتم که فکر کنم به هومن سیدی می گفت "سلام" که اسم خودشه (یه چیزی تو همین مایه ها)

- سلام!

نمی دونم تو داری ناز منو می کشی یا من ناز تو رو ... اصلا بهتره این روز ها خیلی فکر نکنم ! بهتره همه چیز رو بسپرم دست احساسم و بهش اطمینان کنم... بدون اینکه فکر کنم چرا یا بخوام غر بزنم دوستت داشته باشم! و دوباره به این دوست داشتن تکیه کنم! پناه بیارم! بدون اینکه یاد قبل و بعدش بیفتم... خودمو ول می کنم تو بغلت و بعد راحت بغضمو  بترکونم...

 

 

میوه ی ممنوعه شروع شد. واااای چقدر آهنگش نازه !  من رفتم ببینم ....

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 11 PM | لینک  | 

*امروز دو تا آدم "مهربون" به طرز شگفت آور و غیر منتظره ای _توی مدرسه_ جلوم سبز شدند و خیلی لطیف و هیجان انگیز و البته عجیب بهم ابراز محبت کردند _ چقدر ناز و جیگری و دوسش دارم و اینا_... منم که اصلا آمادگی این قربون صدقه ها رو نداشتم و نمی دونستم باید چه عکس العملی از خودم نشون بدم جو گیر شدم و با یه لحن لوس و مسخره ای بهشون گفتم :" آخی ... ناااازی ... منم شما ها رو دوست دارم! " .... اونقدر افتضاح گفتم که خودم عقم گرفت و همون آن وجدانم شدیدا تیر کشید . و چون کاملا مصنوعی و تابلو دروغ گفته بودم و بی احساسیم مشخص بود ، اونها هم کاملا چی بردند و حس کردند حرفم از فحش هم بد تر بوده و مقدار متنابهی به حرفم خندیدند. ( خدا هیچ جوونی رو ضایع نکنه) خلاصه قیافم طوری شد که هنوز یاهو صورتکشو کشف نکرده!

*بدجوری محتاج آرامشم ! در همین راستا دنبال یه آدم آرامش بخش می گردم... یه شارژر اساسی ... یه منبع انرژی و آرامش!یه آدم خیال راحت کن. یه آدم خوشحال کننده یا لا اقل حاوی یه خبر خوش!
اما رنگ آدم های اطرافم ( که یه روزی واسه ی این روزهام نقاشیشون می کردم ) از دید من خیلی عوض شده! همه ی همشون حتی ... بنا براین طبق قاعده ی " گشتم نبود نگرد نیست" باید دوباره برم تو لاک بی خیالی و.. و.. و شاید باز هم بی رحمی وبی احساسی ( که خدا وکیلی اصلا بهم نمیاد نمونه اش امروز... اون دوتا ... کاش یه ذره احساس به خرج می دادم... حیف اون دو تا دل که شکست!!)

* تعطیلاتم شروع شد . تعطیلاتی که مستحب موکد اعلام شده که روزی 11 ساعت درس بخونیم... حالا که شارژرم گم شده پس با کتابای شعر شروع می کنم! شاملو ؟ یا سهراب؟ یا فریدون؟ یا سلمان؟ یا قیصر ؟ یا... یا... یا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط زهرا در ساعت 11 PM | لینک  | 

                         لیمیت اکسیژن ( امید) وقتی به صفر میل می کنه!

 به امید مثل آب مثل اکسیژن محتاجی تا لا اقل خودت با خبر باشی که داری زندگی می کنی! من معتقدم امید هر چقدر هم که به ۰ (صفر) میل کنه هیچ وقت نمی تونه صفر بشه!

چون امکان نداره که حتی یک لحظه بدون امید نفس بکشی...

حس می کنم شاید بشه و یا لازمه که بعضی وقت ها به اندازه ی اپسیلون (کوچک ترین عدد حقیقی مثبت) هم که شده  امیدوار باشم!

 

 یک نفس بکش شبیه آه نباشد.... یادش بخیر!

                      

     

                   

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 3 PM | لینک  | 

 اینا نوشته های دیروزن روی یه کاغذ چرک نویس که توش گسسته نوشته بودم:

امروز،شنبه ست تولد منه... چهارشنبه تولد توئه... کوچه ها چراغونی شدن برای تو،و با این چراغ ها مثل هر سال این موقع دل منم وادار شده به یک شادی عجیب! یک شادی که منشاش احتمالا لبخند تو ئه...

شاید روز تولد تو از روز تولد خودم خوشحال تر باشم! چون من و تو خیلی با هم فرق داریم... من روز تولدم باید منتظر تلفن و sms باشم! باید منتظر سورپرایز باشم! باید کلی فکر کنم تا یادم بیاد امروز برای خوشحالی منه.و به قول کیمیا باید به خاطر آفریده شدنم دو رکعت نماز شکر بخونم !

اما تو معمولا روز تولدت منتظر چیزی نیستی و به هیچ کدوم اینها هم احتیاج نداری!

از اون موقعی که توی بچگی هام  با یه علامت سوال بزرگ و با مصدر انواع فعل هایی شبیه "خواهد آمد" توی ذهنم اومدی برات احترام قائل شدم! از اون موقعی که فهمیدم چرا شهر این موقع خوشگل می شه و از اون موقعی که توی ذهنم بزرگ و بزرگ تر شدی و تصورت کره ی زمین رو برام امن و مهربون نشون داد... از اون موقع دیگه خیلی دوستت دارم!

و بعد از اون لحظه ای که از ذهنم به حسم منتقل شدی دیگه خیلی چیز ها عوض شد. سعی کردم بودنتو حس کنم. و سعی کردم درک کنم که بودن تو خیلی وقت ها تنها راه حله و تو وظیفه داری که باشی و من وظیفه دارم که بفهممت! سعی کردم وقتی خسته بودم و حتی بعید می دونستم خدا دلش بخواد صدامو بشنوه با تو حرف بزنم. سعی کردم خوشحالیم رو از دیدن چراغ ها نشونت بدم و ابراز کنم تا واضح ببینی که دوستت دارم!

و  خودت می دونی که قرار نبود توی اولین نگاهم به کعبه مثل خیلی های دیگه یاد تو رو بکنم. اما اون پرده ی شفاف مشکی توی اولین نگاه فقط یاد تو بود. توی اون امنیت محض دلم منو مجبور کرد اولین دعام باشی!

 

اما حالا دیگه به کره ی زمین و پرده ی مشکی کعبه  و چراغ ها و نرگس ها و ... اونطوری نگاه نمی کنم! حالا با یاد تو و اونها فقط یه خنده ی تلخ روی لبام می شینه و گاهی یه بغض بی نتیجه! چون تو هیچ کمکی  نکردی تا خوشحال بشم! هیچ جوری ابراز نکردی دوستم داری! یا بهم نگفتی که حرفامو شنیدی دیگه چه برسه به جواب!

حالا تو برای من حتی خیلی بیشتر از روزهای قبل از علامت سوال " نیستی"...جات خیلی خالیه! حالا دیگه نمی تونم از تکیه کردن و ایمان داشتن و دوست داشتن ، مطمئن باشم!و از یک عالمه سوال بی جواب!قبول کن که نیستی... قبول کن که حق دارم نگاهتو فراموش کنم!

امروز شنبه تولد منه...و چهارشنبه تولد توئه ... بین تولدامون سه روز فاصله است. من ازت هدیه می خوام...

...وچیزی که من می خوام رو این روزها مردم  به بهانه ی اتفاق چهارشنبه زیاد می گن!

اما من فقط به خاطر اتفاق امروز( و فقط به خاطر اینکه بتونم بفهمم یعنی چی که دو رکعت نماز شکر واسه آفریده شدنم بخونم) ازت می خوامش:

می خوام که بیای و باشی! بیا...بیا... بیا...! برای من که امروز تولدمه! برای چراغ هایی که به خاطر چهارشنبه روشنن! بیا و باش می خوام امید رو از نو برام معنی کنی...

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 7 PM | لینک  | 

امروز خیلی خندیدیم! خیلی شیطونی کردیم! شاید باید از زهرا دژی و مهشید و مریم و نیلوفر وشیما و حتی آقایان حسنان و صفوی (وحتی از آزاده که اینقدر زیر پوستی می خنده  و با اون نگاه های مرموزش) تشکر می کردم! تشکر برای اینکه بعد از مدت ها از 7 صبح تا  5 بعد از ظهر از ته ته ته دلم قهقهه زدم و خدایا چند وقت بود من اینطوری نخندیده بودم؟!

 سه شنبه که اردو بودیم و اون روی سکه ی خیلی ها رو دیدم و البته  سعی کردم اون روی سکه ی خودمو خیلی نشون ندم هم تقریبا حال داد! شاید اون روز هم باید تشکر می کردم! .......

این روزها توی حال و هوای پیش دانشگاهی گاهی برای مسخره بازی  با دیدن سر شلوغ خودم سعی می کنم یاد  "جودی" و "آنه"  بیفتم و روزهایی که توی کالج خودکشی می کردن که مثلا به آرزوهاشون برسن و با دیدن فضای پیش خودمون دقیقا یاد حال و هوای  اونها و دوستاشون میفتم!

دلم می خواد بی خیال بشم خیلی خیلی بی خیال! اونقدر که فقط در لحظه بخندم  و به هر نگاه و حرف و سکوت اضافی ای چشم غره برم! اونقدر که دیگه اشکهامو نشونش ندم!(می خوام حتی حضور لج در آر اون آدمه رو نا دیده بگیرم  که مجبورم هر روز ببینمش و تحملش برام سخته و کاش به جاش 4 تا آدم به درد بخور و دوست داشتنی می دیدم)

 راستش تا حالا بی خیالی و فراموشی رو تجربه نکردم ! فکر کنم خیلی سخته! علاوه بر سختیش یه خورده هم دردناکه شاید. وقتی اونقدر سنگ شی که بتونی تو ذوق یکی بزنی که دوستش داری! و جواب محبت یکی رو دلت نخواد بدی و حتی تشکر کردن رو هم حذف کنی از زندگیت و همینطور معذرت خواهی رو ... وقتی اصلا نگران نباشی که کسی از دستت ناراحته یا نه! آدم های بی خیال هم راحتن و هم بی رحم!  و من تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی بی خیال شم !"خود تجویزی در نیم ساعت" حتی تصورش واسه خودم هم غیر قابل باوره! اما شاید بتونم...

یعنی خیلی غیر قابل تحمل می شم؟؟؟؟!!!!                                

..........

کاشکی پشت بوم سوسک نداشت! دلم واسه آسمون و برای نقشه ی صورت های فلکی تابستون یه ذره شده!

 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 6 PM | لینک  |