سال اول دبیرستان اولین باری بود که این جمله رو توی کارت تبریک بچه ها نوشتم : دگرگونیهایمان را مدیون بهاریم ... تولد برای هممون یه شروع دوباره بود ...هم نیمه اولی ها و هم نیمه دومی ها روز تولدشون حسابی یاد خدا می کردند ..... از اون سال به بعد دیگه خودمو مدیون بهار دونستم . جدی میگما با خودم دائم زمزمه می کردم که : دگرگونیهایت را مدیون بهار باش چون تو متولد بهاری !! هر سال عید موقع تازه شدن و نو شدن یه حول حالنای اساسی می خواستم تا اینکه برای اولین بار یاد تولدم افتادم . یادم اومد اول فروردین با 16 فروردین خیلی فاصله نداره ! به خودم گفتم بیا و متحول شو !! دوباره متولد شدن خوبه ها یه بار اول سال و یه بار موقع تولدت !... از اون روز به بعد به خودم قول دادم نفسهای عمیقم هیچوقت صدای آه نده ... من نو شدم انقدر نو که بوی خودمو حس می کردم . درست مثل لباسهای نوی بچه ها توی عید اما اون لباسها کهنه می شوند و قراره من تا وقتی خودمو فراموش نکردم نو بمونم . امروز 25 فروردینه اما من دلم خواست از 16 فروردین که نگفتم بگم . باور کن اون روز انقدر قلبم تند می زد که انگار خدا تازه راهش انداخته بود ، دوباره خودمو همون گل (ایهام نداره سعی کنید درست بخونید) بدل به نور شده می دیدم که اومده پایین اما هنوز اون بالاست ... بهارامسال ، انقدر بهم نقل و نبات عیدی داد که نتونستم مزش رو برای کسی تعریف نکنم.
