به مجنون گفتم زنده بمان!
گفتم حرف بزن، صدایم کن و گره نگاهت را از چشمانم باز نکن...! وسعت قلبت را از قلبم دریغ نکن. می دانم تو جاودانه ای، می دانم هستی. اما باز زنده بمان چون باورم فراتر از زندگی قد نمی کشد.
تصور مردنت برای من فقط افسانه بود! حالا چطور می خواهی مرا وارد این افسانه کنی؟! ... به مجنون گفتم زنده بمان!
مرگ را هر طور می خواهی تعریف کن. من اما دیگر نمی فهمم. من باز هم از "چرا" ی مسئله هایت سر در نمی آورم!
به مجنون گفتم زنده بمان
باشد، من نفس های تو را جدی نگرفته بودم! ولی دیگرقهر نمی کنم...دیگر در جریان نگاههایمان سد نمی بندم... دیگر قاصدک ها را واسطه نمی کنم! قول می دهم!
به مجنون گفتم زنده بمان! اما او مُرد
و در امتداد خودش با نقاله ی من زاویه ای کوچک ساخت!
زاویه ی دنجی که من در آن جا مانده ام...
رفتن و دوباره رفتن
گم شدن میان حرفها ؛ آدمها و گلایه ها
میان هجوم این همه افکار ناشناس
اینجاست که می لرزم
اینجا آفتاب برای آدمی بی دلیل نور می افشاند؛
آسمان بی دلیل می بارد
برای من اما همه آیت است ؛ نشانه است
و برای او آدمی ...
آدمی آسمانی بی انتهاست ؛ که می بارد بادلیل، بی دلیل
و دم از آدم بودن می زند
آدم همیشه دم می زد؛ می زند و دیگر نخواهد زد!
اینجاست که می لرزد
اینجا اولین انتهاست؛ اولین تنهایی با خدا
روزی می رسد که دانه وار از خاک سر بر می آوریم
و ... انتظار خدا را درک می کنیم ....
ظرف وجودت را پر کن... حجم آسمان زیاد است !!...
