همسایه ! یک تکه خورشید به من قرض می دی ؟ . . . ا
باز هم منم ! همون کودک بازیگوش . همونی که چند بار شیشه خونتون و شکست و در رفت . همونی که مدام زنگ خونتون و می زد و می گفت توپ من تو حیاطتون افتاده و تا می رفتی توپ و بیاری از لای در سرک می کشید ببینه تو خونتون چه خبره . من و ببخش اگه چند بار از دیوارتون بالا رفتم و میوه های باغتون و چیدم . آخه می دونی باغ ما انار نداره . منم که عاشق انارم . وقتی با چاقو نصفش می کنم و خونش روی سر و صورتم می ریزه ، وقتی دونه های ریزش این طرف و اون طرف قل می خوره و من یکی یکی اونا رو توی دهنم می ذارم یاد تو می افتم . تویی که هر کلمت مثل یک انار سربسته می مونه که درونش پر از رازه و من تا دونه آخر انارت و نخورم آروم نمی گیرم . نگاه کن ! دستام رنگ انار شده ، رنگ ماهی توی دلم ، رنگ تو
آه ! . . . یادت می یاد آخرین بار که دعوتم کردی هی طفره رفتم . درس دارم ، نمی تونم . امروز خونه نیستم . حالا باشه فردا
روزها می گذشت و این فردا نمی یومد . اما تو هر روز زنگ می زدی و منتظرم بودی . خیلی تنها و غمگین شده بودم . دیگه شیرینی انارت از یادم رفته بود که یه بار وقتی از کنار پنجره گذشتم کنار درخت انار دیدمت که داشتی با بچه های محل حرف می زدی . از دور که من و دیدی دست تکون دادی و لبخند زدی و من خودم و پشت پرده ها غایم کردم چون ازت خجالت می کشیدم . دیگه روم نمی شد جواب تلفن هات و بدم . با خودم نشستم یه گوشه و گریه کردم .از بدی زمونه گفتم و آدمایی که هر بار از کنار خونمون می گذشتن با سنگ های سخت و تیز دیوار و خط خطی می کردن و می رفتن . هیچ کس برای من آب شیرین نیاورد . هیچ کس ازم نپرسید چرا چند وقته پیدات نیست ! کمکی از دست من بر نمی یاد ؟ هیچ کس حتی برای لحظه ای به خونمون پا نگذاشت و پای صحبتم نشست . . . یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم انار دلم ترک برداشته . بلند شدم و در خونه رو باز کردم . دستم و نزدیک زنگ بردم ولی می لرزید ، از ترس اینکه دیگه دوستم نداشته باشی و محلم نذاری . اما به خودم جرات دادم و زنگ زدم . ناگهان در باز شد . چهره خندان تو آرامش رفتم و به من برگردوند و من دوباره گفتم : ببخشید توپ من تو حیاط خونه شما نیفتاده و این بار من و به خونه راه دادی تا خودم بگردم و پیداش کنم
می دونی ، دلم می خواد هیچ وقت پیداش نکنم
نوشته شده توسط زهرا در ساعت
3 PM |
لینک
|
آن روز که صدایم کردی
از نیستی هست شدم تا به نزدت بیایم
یعنی تو خواستی و من شدم
آری! سنگینی نگاه تو بود
که مرا به تو خواند و احساس را آفرید
آمدم نزدت و خود را در دل تو دیدم
من از وجود تو ام
من از عشق تو مفهوم شده ام
نبودن و بعد بودن . . .
***
شاید وقتی خلق شدم
فقط
زیبایی محض بودم
برای یک نگاه و یک دل
که به خود بگوید آفرین
و تمام هستی در گردش انگشت آفرینش
جا بماند
و فقط من بمانم
و شاید آنگاه که روح عشق را دمید
تمامی من رنگ گرفت
رنگ بودن
رنگ نهایت عشق
و با دم خود
مرا از نبودن شفا داد
نبودن و بعد بودن...
***
سخت بود
روزها تنگ و تنها می گذشتند
اما من به خاطر صدای او مانده بودم
صدایش که همان تپش های قلب مادرم بود
و مرا به آرامش دعوت می کرد
که اگر نبود آن صدا
من نیز نبودم!
خوب فهمیدم که دنیا
پر از صدای خداست
پر از نگاه خداست
اما کار من
یافتن آن است
و از همان روز اول پیدا بود
که عشق همراهم هست
دلم برایش تنگ شده بود
دوست داشتم داد بزنم
و فریاد های من آغاز شد
آری...
نبودن... و بعد... بودن
***
اینجا کمی پایین تر از آسمان است
پرواز را باید بیاموزی
تا شاخه های آن درخت
اینجا پنجره های آرزو بازند
درخت و آسمان
هر دو از چهارچوب پنجره پیدایند
انگشت اشاره ی او
هنوز بر توست
و اگر نباشد آن اشاره
تو نیست می شوی!!
آمده ای برای خلق کردن
برای روایت کردن
آمده ای برای رسیدن به جواب سوالهایت
برای امتحان بزرگ عشق
برای دیدن خودت
برای پیدا کردن حقیقتش
آمده ای برای دوباره بزرگ شدن
برای مسئولیت لبیکت
که تو بروی و فقط صدایت بماند
پس هر سال
به خاطر لطف بزرگ او
یعنی بودنت
خوشحال باش !
چون او هم خوشحال است
و هر سال تخمین بزن
که هنوز چند در صد عاشقی؟!