تبليغاتX
حجم پنجره
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

 

خدای اول و آخر سلام !!

دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز جمله خدا توی گوشم زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا . بلند شو . از دلت شروع کن ....

شاید دوباره همیگر را پیدا کردیم .

 

شب ها موقع خوابیدن که میشه ، پنجره اتاقم رو باز می کنم و یه نفس عمیق می کشم که اصلا تنها شباهتش با آه اینه که از ته ته وجودمه ، آروم که میشم شروع می کنم با ستاره ها به حرف زدن ماه هم هست و در حضورش از اوج گرفتن و به فلک رسیدن می گم ، از جایی که منم و جایی که زهرا ست ،...

 اونوقت ماه میگه زهرا تا زمین خیلی فاصله داره و من نمی دونم فاصله تو چقدره تا اونجا ؟!

منم که کم میارم و نمیدونم چراغ دلم چندوقته که  خاموشه ، به ماه می گم نفست روشن باد و خداحافظ ...

 ماه هم میگه :  زهـــــــــــــــــــــرا خیلــــــــــــــــی روشـــــــــــن شــــــــــــــــده ...

 

 

******************************

دیر نوشتم و یه جورایی کوتاهی کردم ... دهمین روزیه که زهرا تو اوجه  و من براش به تعداد تو اوج بودنش یادداشت نوشتم و گفتم یاد همه باشه یاد کسایی که برامون کامنت  گذاشتن و ....

ازش خواستم برای همه سرانجوم (سرانجام )سوغات بیاره .

 

نوشته شده توسط  در ساعت 8 PM | لینک  | 

 

بی منتهایش را دوست داشتم

من به وسعت شقایق ها ملحق می شدم

من آزادی نسیم را باور می کردم

و به تایید این رهایی،

           وقتی میان دشت و تپه موج می زد، می پیوستم .

افق برای دیدن من امن بود

و زمین محتوا داشت...

بیا! جلو تر بیا، بی دغدغه، بی ترس! دشت، تنهایی تو را صدا می زند. آسمان نگاهت را می خواهد و ارتفاع آن تپه فریاد تو را...خاک قدمهایت را دوست دارد. و شقایق گرمای دستت را... نسیم می خواند و من جزئی از این شعرم. ابرها به این نقاشی وسیع سایه می زنند، به آرامی... اما من چقدر در این طرح  کوچکم، خدایا!

دستهایم را باز می کنم و روی زمین دراز می کشم. آسمان چشمانم را فرا می گیرد. من به موازات ابر ها وجود دارم...

آن طرف تر تک درخت تنها، کنار رودی که همه چیز را نادیده میگیرد، ... وجود دارد. نه! اینقدر تند نه! صبر کن! می خواهم صدایم را به تو بسپارم.

کنار رودخانه روی تخته سنگی نشسته باشی باشی و روبه رویت درخت به نشستنت زل زده باشد.بلند می شوی. می خواهی بالا تر بروی. اما پاهایت در زمان گیر کرده! وتو انگار آن درختی... ومن انگار آن درختم. از هر راه پله ای که بالا بیایم، پله هایش سرد است و من سنگین و پایم برهنه. اما اینجا بی راه پله، سبک، پریدنم را تماشا کن! قد کشیدنم را. بالا آمدنم... آنجا آن پایین. من مسطحم و غلتک زمان همه چیز را به مسطح بودن مجبور می کند. کارش عبوری بی درنگ و بی رحم است.

من این بالا را دوست تردارم. که از همیشه بزرگ ترم. از همیشه حجیم تر. اینجا در عمق ارتفاع رهایی.

نوشته شده توسط  در ساعت 1 PM | لینک  |