تبليغاتX
حجم پنجره
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

 

می خواستم بنویسم ، اما گفتم اشکال نداره باختیم و من کلی گریه کردم ، اشکال نداره بازی بعدی را می بریم و من کلی حال میکنم ، بازی با پرتغال را حتما جبران میکنند بی خیال نوشتن میشوم چون می دانم که پرتغال را می بریم .

 اما کاش با مکزیک که بازی داشتیم نیمه دومی در کار نبود ،  کاش به فیفا نامه مینوشتم که بازی را 45 دقیقه کنند ، کاش علی دایی بازی نمی کرد ، کاش ....

این همه ذخیره برای چیه ؟ برانکو چقدر نفهم است .

ما باخته ایم ... برانکو ترسو تا آخر عمرش دیگر به جام جهانی نمی رسد.

میرزاپور اول بازی به سانچز دسته گل می دهد و می گوید : " آقا غم آخرت باشه "

 

*******************************************************

قبل بازی تو سایت فیفا خوانده بودم که نوشته بودند  دایی بازی میکند یا نه ؟!

 عجیب است دارند رختکن را هم نشان میدهند و لباس ها را  ،  اما چرا لباسهای پرتغالی ها آویزان شده و لباسهای ایرانی ها نه ؟

بازی را هنوز شروع نکردند . اولین خبر خوش نبودن دایی توی ترکیب است برانکو تا قبل آن نگفته بود تا ما را ذوق زده کند دیگر دلیلی برای تسلیت به گلر پرتغال نداریم . دایی دارد حسرت می خورد ! پیداست من که دارم میبینم .

کلی فرصت گل داشتیم . پرتغالی ها اصلا خوب بازی نکردند . اما میرزاپور نشان داد که واقعا ...آدم است .

یادم هست یکی از کارشناس های فوتبال که اسمش را اصلا یادم نیست می گفت : " بچه های تیم ملی یه روز عکس این پرتغالی ها را به دیوار اتاقشون می زدند ولی حالا می خواهند با این تیم بازی هم بکنند "

کاش میشد بچه ها برای شروع نیمه دوم به این رختکن لعنتی نروند رختکن که نیست ریشه کن است .

خدا کند برانکو بفهمد چه کار میکند ؟

نیمه دوم شروع شد ما گل خوردیم ، کاش دکو توی بازی نبود .

برانکو باز هم عقب مانده ، بعد گل شروع می کند به تعویض  زندی برای چه آمده خدا می داند ،

 این خدای ما کجاست چرا کمک نمی کند ؟! اگر دایی را توی زمین نداشته باشیم یکی جای او سوتی میدهد ، هاشمیان چرا این قدر سردرگمه ، یکی این هاشمیان را تعویض کنه ، دادکان چرا منت این را کشیده ؟

دو تا گل خوردیم . بازی تمام شد .

بدون سوتی های نصرتی و نبودن دایی و شوت های صاف  میرزاپور ما صعود نکردیم !  چرا ؟

چون فکرمان محدود بود . چون برای صعود نیامده بودیم چون ترسو بودیم درست عین برانکو .

 

*******************************************************

بازی با آنگولا هم که یک بازی تشریفاتی ست ، بچه ها به خودشان زحمت تمرین  را هم نمی دهند از مهدوی کیا که آلمان زندگی می کند جاهای تفریحی را می پرسند و می زنند بیرون .

اما برانکو و دایی و دادکان چه طور می خواهند برگردند ایران (!) خدا می داند ، از ما ایرانی ها که بعید نیست شاید برای رفتن برانکو از ایران برایش جشن بگیریم . علی دایی هم احتمالا می آید ایران و دارایی اش را بر می دارد و مثل بنی صدر با لباس زنانه از ایران فرار می کند ، دادکان هم که حتما میگوید : " ما با نائب قهرمان اروپا بازی کردیم و دو تا گل بیشتر نخوردیم تازه قهرمان هم که نبوده (یونان) پس ما با قهرمان اروپا بازی کردیم .

                                                

*******************************************************

دو تا بازی از دست دادیم اما کسی نبود به ما بگوید : " آقا غم آخرت باشه "

 

*******************************************************

 

 

" اشتباه نشه! بازی آلمان و لهستان رو می گم":

داور بلند تر از همیشه صدای سوت رو در میاره. این سوت البته با بقیه ی سوتهای این 90 دقیقه ی تلف نشده فرق داره . همه از خستگی وا می رن. منظورم اون 22 نفره که این همه چشم نگاشون می کردن. فضای ورزشگاه دو رنگ بیشتر نیست اما یکی از این رنگها ساکتن و یکی دیگه شون داره ورزشگاه رو می ترکونه. از اون دو رنگ ، رنگ ساکت توی زمین ولو شده و رنگ شلوغ و پیروز رو سر شکست خورده ها دست می کشه و دلداریشون میده ( که از صد تا فحشم بد تره !) گلر تیم شکست خورده خسته است و اشک تو چشاش جمع شده. دقیقه ی 91 توپ رو تو دروازش دیده ... دروازه ای که مثل جونش  ازش مواظبت کرد. آهنگ آروم آخر مسابقات بالاخره سرنوشت این بازی رو هم تعیین شده اعلام می کنه....... آخ که چه آهنگ عجیبیه ! روی تصویر گلها و فرصت های از دست رفته و از دست نرفته گذاشتنش . حس هر دو رنگ رو تداعی می کنه. افتخار و غرور رنگ برنده  و حسرت و حزن رنگ بازنده

 (زهرا)                                   

 

نوشته شده توسط  در ساعت 8 PM | لینک  | 

 

تمام نگاهم لا به لای دایره های کج و کوله ای  که پشت هم صف کشیده اند پیچ و تاب می خورد.این دایره های خاکی، این دایره های خوشبو ... دایره هایی که انگشت های مرا می خواهند. برای گردیدن و برای فهمیدن جنسیتی آشنا !

                                                                            

                                                               ***          

چقدر دست من و این خاک تسبیح شده به هم می آیند. انگشت هایم بین مروارید های خاکی بی طرف و در امتداد آن نخ سفید بی ثبات  می دوند و ذهن من به خاک مشغول می شود. به گرد سحر آمیزی که می تپد چه بوی آشنایی !! بوی آشنای آدم می آید! آه...من خاک را حس می کنم. این همان جنسیت من است. همان ماهیت دست هایم.

آوای عجیب چشم های تو، چشم های من. اصلا به اندازه ی چشم های همه حرف دارد.

...معجزه در دست های من است...!! خاک با انگشت هایمان انس می گیرد و مشام ما پر از محبت می شود. محبتی که به ما گفت:" باشید! ای خاک های نبوده ی بی خبر."

 

..............................................................................................................

 ..............................................................................................................

 

 می گید نوشته هامون پیچیدست و ازش سر در نمی یارید... من می گم اما پیچیدگی دلیل نمی خواد !من مینویسم ،توی دفتر، بعضی وقت ها هم اینجا. چون یه حس منحصر به فرد از لای اتفاق ها یا تو معمولی ترین شرایط به وجود می یاد ومن می خوام با کلمه ها کشفش کنم. گاهی خودش ساده نیست و گاهی هم ... قبول! پیچیدش می کنم . و نمی دونم چرا اکثر اوقات پیچیدگیش به دلم می شینه و برام تازگی داره وقتی  نمی تونم چیزی که حس دوم  می گه رو درک کنم حس اول بهم کمک می کنه. به هر حال فکر نمی کنم همه ی پستها اینطوری باشه. ولی چه خوبه اگر وقتی کامنت می ذارید به سادگی هاش، به پیچیدگی هاش، به قشنگی هاش یا به بیخودی هاش گیر بدین و به ما کمک کنید ضعف و قوت کارامون رو بفهمیم. ببینیم چقدر تونستیم حسمونو منتقل کنیم.

منتظریم!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 10 PM | لینک  | 

 

تقویمم حجم گرفته و حرفهای تویش زیادتر  شده 

از دست ثانیه های گذشته بیشتر کلافه میشوم...

 ساعت ها و ثانیه هایم بی اراده من پیش میروند

مقدار خوب بودن و خوب ماندنم را فرا موش کردم

نمی فهمم که چرا فاصله ی حرفهایم با خدا

از فاصله زمین با ستاره هایش بیشتر و دورتر شده

حتی رسیدن به تو بی معنی شده ...

رسیدن ثانیه به دقیقه ، دقیقه به ساعت ، و ساعت به...

و من به خدا ...

مطمئن نیستم که می رسم یا نه!

                                          

                                           *****

 

هنوز در فکرم ...

می خواهم خودم را آبی تر از ارتفاع آبی دریا کنم

می خواهم قلب خدا دلم را گرم کند ، نرم کند و نسیم بوزد

و تو پیدا شوی

با فکرت ...

از یک  دو شوم ، از دو سه ، از سه چهار

از چهار نکند دوباره صفر شوم ...میترسم

 

                                            *****

 

حالا روزها و زمانها گذشته است

قدم هایم را تو ثابت کردی

توی این دنیا

اما لحظه ای دوباره پایم لرزید

من دیگر ثابت نبودم

به گمانم یکی ...

زیر پایم سنگ انداخته بود !!

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 9 AM | لینک  | 

مثل کبریت کشیدن در باد

 

       زندگی دشوار است

 

من خلاف جهت آب شنا کردن را

 

    مثل یک معجزه باور دارم

 

آخرین دانه ی کبریتم را می کشم

 

هرچه بادا باد !

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 5 PM | لینک  |