تبليغاتX
حجم پنجره
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

    می گویند آسمان گرفته است. می گویم نقشه هایی برای امروز در سر دارد...

چه بغض ساکتی ! همیشه در سکوت گیج می شوم  و بغض ساکتش حالا نگاه مرا سرگردان می کند. آسمان بالای سر من امروز نقشه هایی در سر دارد.

    انگار زمان از رد همیشگی خورشید عبور نمی کند.  خورشیدی که عادت داشتیم هر روز طی ده دوازده ساعت سایه هایمان از این رو به آن رو کند! خورشیدی که ... امروز آسمان بالای سر من  نادیده اش گرفته و تمام وسعت آبی روشنش را...

   و می گویند این سکوت مقدمه ی یک هیاهوست ، این تنهایی ...  می گویم آسمان بالای سرم می خواهد غافلگیر کند مرا امروز .

    چشمهایش خیس می شوند، برق می زنند، و بوی آشنای رطوبت است که فریاد می زند برسرمن: چقدر آسمان بالای سرت را فراموش کرده بودی.

    شانه های هوا را میلرزاند. توی چشمهایم زل می زند. سنگینی نگاهش بر تمام فضا حاکم است و به چهار چوب پنجره فشار می آورد.

امروز نگاه تو حکومت می کند و برق چشم هایت. من هم می خواهم: نگاهت را... صدایت را...

    افق از ابر سنگین می شود و چقدر او به من نزدیک می کند وجودش راکه امروز می وزد و می بارد.  و من لطافتش را با دستهایم حس می کنم! به همین راحتی ...

 

***        

باور می کنم که هست.ببین چه طور به پنجره می کوبد! ببین چه طور به ذهنم هجوم می آورد! ببین که چطور می خندم!

من غافلگیر شده ام...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 11 PM | لینک  | 

 

چهارگوش های پی در پی

ضلع هایی یکنواخت

و من

هر روز در این مربع ها و مستطیل های سرد

                                  جا به جا می شوم

دایره می خواهم

            و چرخیدن

وسعتی امن و بی زاویه

طپش گندمزار

و عطر آشنای دشت و تپه

 

طعم لذیذ آفتاب

وقتی مساحت زمین را هاشور می زند

 

***

قانع نمی شوم !

با یک در

  یک پنجره

و چهار دیوار همیشگی

و چهار زاویه ی تکراری

 

رویای من ساده ست:

دیوار را

 استعاره از سکوت نمی خواهم

من باز دچار دیوار می شوم

آنگاه که بتپد

با همان عبور پیچک ها

               در عمق رگهایش!

پنجره را

دور، در محاصره ی پرده نمی خواهم

من باز دچار پنجره می شوم

آنگاه که بخندد

با همان شیشه های مهربان رنگی

                  شیشه های مشبک!

در نجوای چشمانش!

 

رویای من ساده ست:

وقتی صدای نقش ها

        تکاپوی رنگ ها

          افسون خط ها

             و طلسم نقطه ها

مرا از فهمیدن جرم شعور نور

                         آواره می کنند...

 

رویای من ساده ست:

حس گرانش آسمان

وقتی ستون های موازی

در التهاب شبستان

در ایهام محراب

        و در عروج دریچه ها

هیاهو می کنند...

 

من باز دچار آسمان خواهم شد

هر وقت در زمین

ذکر خیرش باشد

 

***

"سهراب" روزی

در گوش دفتر شعرش گفت:

"دچار، یعنی عاشق"

 

عشقی که حالا

    لای دفتر شعرمن

              بهانه می گیرد

 

من باز دچار آسمان خواهم شد!!

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 10 PM | لینک  | 

  • شهر آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد  بخواند و بعد فراموش کند. هیچکس شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد. هیچکس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی شناسم. انسان خاک را تقدیس می کند ...
  • کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم یا ایشان به ما . آن ها با ما گرد یک میز می نشینند چای می خورند  می گویند و می خندند "شما" را به "تو" و"تو" را به هیچ بدل می کنند . آن ها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند . می نشینند تا بنای تو فرو بریزد .
  • هیچ پایانی به راستی پایان نیست . در هر سر انجام  مفهوم یک آغاز نهفته است . چه کسی می تواند بگوید ( تمام شد) و دروغ نگفته باشد ؟
  • وقتی همه می گویند  هیچکس نمی شنود . به خاطر داشته باش! سکوت  اثبات تهی بودن نمی کند .اینک آنکه می گوید تهی ست – و رفتگران  بی دلیل نیست که شب را انتخاب کردند .
  • آه هلیا... چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست . ذلت رایگان ترین هدیه ی هر پناهی است که می توان جست . اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند  سربازان را  سنگرها...هلیای من ! ما را هیچکس نخواهد پایید و هیچکس مدد نخواهد کرد.
  • شاید  شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بودیم .  

     

 از کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم "

 نوشته ی "نادر ابراهیمی"

 

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 6 PM | لینک  | 

منتظر بودم توی آسمان پیدا شوی تا من...ذوق کنم! می دیدمت و دوست داشتم تو هم مرا ببینی، همان وقتی که تنها شماره ی پرواز آشنای من بین آن همه شماره ی غریبه پریدنش را اعلام کرد و پاهای تو همراه آن همه پای غریبه از زمین کنده شد ...

پیدا شدی! آنقدر زود که نفهمیدم از کجا، و اوج می گرفتی . چشم های من هم با تو اوج می گرفت، پس اوج می گرفتیم! آخر پاهای من هم روی زمین بند نبود، حس نداشت... و من دلم می خواست بپرم!!

از سبک بودنت بی اختیار لبخند می زدم واز کنار لبخند من اشکهایی آشنا می گذشت.

قلبم به سرعت رفتنت می تپید و تو زود نقطه شدی توی یک صفحه ی آبی با رگه های سفید. خوشحال بودم چون زمینه ی تصویر تو باشکوه و زیبا بود و خوشحالم می کرد!

 

                                                                                   به امید دیدار!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 10 PM | لینک  |