بوی شباهنگ می آید
وسایه های صدایت
نزدیک تر می شوند
نسیم مهتاب می وزد
و وسعتی نقره ای رنگ
سلام ماه را به زمین می رساند
هر شب
بساط درخشیدن
در فرصتی سیاه
مهیاست...
تویی که می دانی! ...دلم گریختنی می خواهد که یافتن در پی اش نباشد ...دلم قرنی قدیمی می خواهد که جنس تو را درست بشناسند آنچه هستی بدانند ، اما کمتر از من ندانند و عوض شدنی می خواهم که بی تغییر باشد دلم آیه ی تطهیر می خواهد و آبی زلال و اندکی درنگ تا شفافیت تو را ببینم ... دلم روزی می خواهد که هرگز فردا نشود ...و خوابی در آستانه ی الان... دلم سیمرغ عطار می خواهد و آن مرغ آخر مرغ سی ام... دلم هفت گانه سلوک می خواهد و سماع و وجد و حال. دلم دین سبزت را می خواهد و رسیدن به کاری که دور را به من نزدیک کند "اللهم قرب علینا بعید" خدایا دور را به من نزدیک کن . دلم خلوت با شمس الشموس می خواهد...خلوتی که تو میزبانش باشی دلم عمر نوح میخواهد و چشمان یعقوب تا آن قدر گریه کنم که ... دلم آن چیزی که نیست می خواهد! دلم حرای محمد میخواهد و هرای علی ...دلم نمیدانم چه می خواهد اما می دانم اینبار دلم برخاستن می خواهد دلم خواستن می خواهد خواستنی که همه چیزباشد خواستنی که رسیدن به تو باشد آدمی از جنس من با خواستن رسیده بود خواستنی که ... آنچه من می خواهم باشد، نباشد ... راه تو باشد !!
واین بهاریه ی ۸۵ من (با تاخیر)![]()
![]()
به همان زودی که آسمان لاجوردی سحر،آبی می شود ، اکسیر صبح روی آدمها اثر می کند و خیابان های ساکت شهر را هیاهوی قدم ها بر می دارد ... به همان زودی!
ما امیدوار راه می رویم ، امیدوار سلام می کنیم، امید وار نفس می کشیم . چشم هایمان می درخشند ودر هر چشم طلوعی است...
در یک صبح ساده حتی از جنس زمستان!!!
***
زمان برای زمین جشن می گیرد. برای صبح مدارش،برای تولد دشت ها و تپه هاوابرها ، برای اینکه باز هم می خواهد خورشید را از زاویه ای دیگر نگاه کند...
اکسیر بهار روی آدم ها، روی ساعت ها،وروی نَفَس ها اثر می کند و شاخه های ساکت و زاویه های تنهای خاک را هیاهوی جوانه ها بر می دارد...
***
بهار بچگی های من، کفش هایی بود که دلت نمی آمد بپوشی اما دوست داشتی همه آن را ببینند ! تکرار هر روز این کفش ها ، تکرار جمله های تبریک ، تکرار تخمه ها وفندق ها و پسته ها، تکرارآفتاب با طعم بهار و دوباره تا بهاری دیگر تکرار عقربه ها...
بهار بچگی های من ، ساده و بی توقع بود!!
***
بزرگ شده ام! آنقدر که بهار هایم را می شمارم، آنقدر که تقویمم مدام بهانه ی بهار می گیرد ! آنقدر که ثانیه هایم همیشه به دنبال تحویلند!!!آنقدر که نفس هایم را برای بهار ذخیره می کنم !
من بزرگ شده ام وبهار من پیچیده و پر توقع...
***
بهار را باور کن !
هر وقت تازگی آفتاب را حس کردی و مهر نسیم در دلت افتاد .
هر وقت سهم ذهنت توی دنیای به این بزرگی منتظر گل دادن تو شد .
بهار را باور کن و فراموشت نشود که" تازه شدن هایمان" را همیشه مدیون بهاریم ...
آنگاه که می خواستی دستت را از زمان بگذرانی و بگذری آنوقتی که تازه یاد گرفته بودی آب را بگیری تا روشنایی اش بخشی از تو باشد آن زمان که هر چه میگفتند تو حس می کردی با این حال که در حال نبودی تو آینده بودی... اما حس میکردی انگشت اشاره ات به سوی خوبی است و بوی خوبی را حس می کردی با آن که قابل دیدن نبودی آن زمانی که دیگر نگاه کردن با چشمان بسته کار تو بود و بعد یافتن چیزی که داشتی... اما می خواستی کامل ترش کنی
آن روز بود که تو متولد شدی آن روز بود که از شادیت گریه میکردی آن روز که زمین را به زمان می دوختی انگارتوی این فضای تیره نگاه های خدا به تو روشن تر شده بود اما سوی چشم تو کمتر شده بود من که فکر کردم نمی بینی آن روزی که پا از قدمگاه خدا بیرون گذاشتی و به قدمگاه آدم آمدی را یادت هست با سیبی که هنوز دست بعضی از آدم ها می بینم نبودی دستانت باز بود اما هیچکس نمی دانست نشان از چیست ؟ انگار انتظاری از تو داشت هنوز که چشمانت می بیند... با دور شدنت از ابری بودنت دور شدی حسش میکردی دورتر است ولی فکرش را نه ...فکرعقب ماندن از ذهن زیبایت هم نمی گذشت
جا که نمانده بودی دور شده بودی برای من کم به نظر می رسید اما برای تو فرسنگ ها بود تو به سویش قدم برادشتی اما او با گام جواب گوی تو شد
آنروز دستانت را باز کرده بودی هیچکس نفهمید که نشان از چه دارد اما من فهمیدم .......گریه ات برای این بود حتما... امروز اما هنوز فردا نشده هنوز هم تو هستی هم من و هم راهی که از آن آمده ایم
دیر زمانی ست که من فراموش کرده ام....ابری هستم
زمان در انحصار ماست
وهاله های مبهم فضا
فقط تعلق است
وبغض بی نهایت تو
التهاب لبخند من
وبرق ناب نگاهت
تمرکز صدایم
اما من
برای رفتن تو
دلیل می خواهم
چرا، چقدر و چگونه
تمام ذهن من است
درست مثل همان وقت
که تو در مقیاس من واضح تر می شدی
ولی حالا
من در مقیاس تو محو می شوم
زمین سنگین
افق کلافه
زمان در انحصار توست
و هاله های مبهم فضا
فقط تعلق تو است
برای شروع خواستم از قضیه ی پنجره بگم. از اینکه هر کی برای نگاهش زاویه ی منحصر به فردی داره و از اینکه می تونه اونقدر این قاب رو گسترش بده تا خیلی ها از نگاهش سر در بیارن و ... می خواستم اینها رو بنویسم که یکی از این نگاهها لای این چند خط پیدا شد :
*از کتاب "اگر خورشید بمیرد" نوشته ی "اوریا نافالاچی":
تئودور یک شاعر بود. نمی فهمم یک شاعر چطور توانسته بود فضانورد بشود از طرفی هم نمی فهمیدم چطور ناسا او را قبول کرده بود؟! یک شاعر به چه درد تکنولوژی می خورد؟ ... او را به ماه می فرستید که نمونه ی سنگ بیاورد؟ او در مقابل یک قطعه یاقوت محو تماشا می شود و تمام اکسیژن خود را صرف می کند! او را به مریخ می فرستید تا گزارشی فنی برایتان تهیه کند و او با شعری که چنین می گوید مراجعت می کند: "تپه های زیبای سیمگون /آسمان سبز که بر قله ها زمرد می پاشید /جنگلهای آبی موج میزند /و هوا سبک بود / سبکتر از تور عروس ..." آه تئودور هوا سبکتر از تور عروس بود چه مزخرفی است؟! مقدار درصد هیدروژن چقدر بود؟ در مریخ آب پیدا کردی یا نه؟ و تئودور در جواب می گوید: "الماس های ریزیخ /قطره های اشک شادی /در پرتو خورشید می درخشیدند ..."
پدر! نمی دانی تا چه حد برای تئودور احترام قائل بودم، احترام، ستایش، وحق شناسی. هیچ کس برایم ارزش او ا نداشت. حتی کسا نی که بیشتر از آنها خوشم می آمد. ولی تئودور کسی بود که آرزو داشتم مثل او باشم و نبودم،ساده ،خوشبین ، خالص.من وقتی چیزی را می بینم ،یا می خندم یا گریه می کنم ویا مسخرگی و مضحکی آن را بیرون می کشم. او زیبایی آن را بیرون می کشد... .
