تبليغاتX
حجم پنجره
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

 

 

اصلا  "تو" کی هستی وسط این جهنم؟ اصلا هستی؟ کجایی که نه صدایی ازت هست نه حرفی  و نه نگاهی داری که آدم سنگینیشو حس کنه و دلش خوش بشه داره تماشا می شه!!! من چه تماشایی ام الان!

دیگه چه اهمیتی داره که من خستم وخستگیم هیچ جور در نمی ره. اگه من دردم از تنهایی ممتد و وسیعی بود که هر چی آدما میومدن توش و می رفتن بیرون ذره ای ازش کم نمی شد. پس چرا من حالا دارم همراه تنهایی های آدم هایی می شم که احساس خفگی و نفس تنگی می کنن، توی این فضای پر دروغی که دیگه اصول خودشونم توش به نظرشون مسخره میاد؟... مگه من اصلا حرفی برای گفتن داشتم که حالا کسی جلوی گفتنشو بگیره و یا دغدغه ای داشتم که کسی زیر سوالش برده باشه! به راحتی می تونم انکار کنم خودم رو... اونی که دیگه ازش سر در نمیارم!

نمی فهمم، نه خودمو، نه تورو، ... نه ارتباط خودمو با خودت و نه ارتباط حجم این تنهایی فردی رو با چگالی این خشم و غم اجتماعی.

اصلا "اینجا" کجاست؟

داری دنبالم می گردی وسط این شلوغیا؟! نگرد عزیزم، پیدا نمی شم و پیدام نمی کنی! دیگه اثری از من نیست...

قرار نبود وسط روز مرگی هامون گم بشیم. قرار بود روز مرگی هامون لذت و آرامش و نظم روزها وشب هامون باشه ... نیستم نیست نیستی

من اینجا لای روزمرگی نداشته ام گم نشدم ... اینجا خواااب  خوااب خواب خاب خاب خاب ... من همش می خوابم، بیدارم نکن ... من همش خوابم میاد! خواب خوبه

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 9 PM  توسط زهرا 

دو روز است که اسیر یک خواب دو ثانیه ای شده ام

برهوت آدم بود

دستهام می لرزید

گرمای دستت نزدیک سرمای همیشگی دستم بود

مستاصل چسبیدم دستتو

نگام نکردی اما دستمو محکم فشار دادی

از خواب پریدم

امنیت و اطمینان و آرامشمو توی دستات پشت خوابم جا گذاشتم

 

 

 

خستم خسته خسته

هر چقدر می خوابم خستگیم در نمی رود

هر چقدر به خودم مهلت می دهم

هرچقدر تو به من فرصت می دهی

هر چقدر قدم می زنم خستگیم تمام نمی شود

از هرجا فرار می کنم باز به خستگی منتهی می شود

خستگی مرضم نیست، حالا جزئی از شخصیتم شده!

خستگی دغدغه هایم را دزدیده ... خستگی اخمالویم کرده ... خستگی آرامشم را تسخیر کرده ... خستگی  همه جای تنم رخنه کرده و من نمی دانم به کجا پناه ببرم که نباشد

که تو باشی

که دستهایت باشند حتی اگر نگاهت هم نباشد

                        حتی اگر محتاج دو ثانیه از صدایت باشم

خستگی  اشکهایم را برای خودش خرج کرده

دلم به اشکهایم خوش نمی شود ... به تماشایت خوش نمی شود ... به امید آواره ام که در به در جایی برای گره خوردن است خوش نمی شود!

دلم به خستگیم خوش است که هرجا می روم با من است و تنهایی هایم را پر کرده و لحن حرف زدنم را تغییر داده و باعث شده صداقتم را از دروغ هایم تشخیص ندهم!

دلم به خستگیم خوش مانده که تنها برتری من نسبت به توست ... من را محق تر می کند برای دیوانگی، برای طغیانی که در پیش است.

حالا هی برو گم شو! به درک ... گم می شوم من هم ... گم شدم، خیلی وقت است. فقط تفننی دلم برایت تنگ هم می شود

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 9 PM  توسط زهرا  | 

اولین باری است که در انتخابات ریاست جمهوری شرکت می کنم.

اولین باری است که "سیاست" نه فقط در حد یک هیجان زود گذر بلکه جزء دغدغه های مهمم اولویت پیدا کرده است. و فقط برایم یک مفهوم کثیف و سرشار از دروغ و فریب نیست!

اولین بار است که به انتخابم خیلی مطمئنم و یک نفر را با همه ی ضعف ها و قوت هایش شایسته ی یک سمت می دانم.

اولین بار است که خودم تنهایی حرف ها را کنار هم می چینم و خودم تنهایی نتیجه می گیرم کشورم و شخصیت اول آن چقدر برایم مهم است.

اولین بار است که فکر می کنم راه حل های امیدوار کننده ای وجود دارد برای درد های کوچک و بزرگ  آدم های زیادی که هرروز توی کوچه ها وخیابانها زیادی می دیدمشان.

اولین بار است که شهرم و آدمهایش و واکنش هایشان برایم مهم شده.

اولین بار است که بین خودم و انقلابی که نمی فهممش اما از وقتی بوده ام صدایش مدام به گوشم خورده ربط هایی احساس می کنم.

تا وقتی که این یه ذره امید سبز رنگ جریان داشته باشد سعی می کنم بی تفاوت نباشم!

کمترین دلیلم حداقل 4 سال احساس خوب داشتن نسبت به آدمی است که قراراست رئیس جمهور صدایش کنم!

 

می تواند برایت مهم باشد یا نباشد که مخملباف کیست ... اما به نظرم این حرف ها منطق قشنگی دارند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 11 PM  توسط زهرا  | 

ترجیح می دهم صادقانه حرف هایم را برای آشنا و غریبه رو کنم. ماجراها را بدون اندک تصرف و تغییر بازسازی کنم. احساس هایم را نسبت به هر اتفاقی جار بزنم. ترجیح می دهم از فکر هایی که رویشان حتی برای مدت کوتاهی سرمایه گذاری  کرده ام، برای چشم هایی که ابتدا به نظر مشتاق می آیند بگویم و بعد که اشتیاقش تمام شد، یکجوری ساده لوحی ام را جمع و جور کنم.

چرا؟ نمی دانم ... شاید چون تئوری شکست خورده ای دارم که آدم ها اگر لایه لایه نباشند از خیلی قضاوت های پیچیده شان نسبت به هم فاکتور می گیرند. دعوا نمی کنند، سوء تفاهم ها مثلا پیش نمی آیند، آدمها فقط سعی نمی کنند بلکه به راحتی حاضر می شوند شرایط هم را درک کنند! و تصور می کنم لابد وقتی کسی دیگری را درک می کند حتما راحت تر و بدون هزار شرط و شروط حق را بهش می دهد!

شاید... شاید هم واقعا دارم برونگرا می شوم!!

البته "ترجیح " می دهم، این یعنی خیلی وقت ها مجبورم به بازیگری ، بازیگردانی و حتی کارگردانی!

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 11 AM  توسط زهرا  | 

عروس سرتو بالا کن/ به نامزدت نگا کن/ ببین خودت قشنگی؟/ یا نامزدت قشنگه؟/ عروس سرشو بالا کرد/ به نامزدش نگا کرد/ دید هم خودش قشنگه/ هم نامزدش قشنگه/ .....

........................

هنوزم می گم:

بی صبرانه در انتظار تموم شدن لحظه های ندونستن ام...

........................

نمی خوام قبول کنم  غم اصیل تر از شادیه همونجور که نمی خوام باور کنم  سهم عقل و احساس توی تصمیم گرفتن ها و شاد شدن ها و غصه خوردن ها و آرامش ها یکی نیست!!

دیشب به اندازه ی یک شب بزرگ و باشکوه منطقا میتونستم احساس شادی کنم

امشب به اندازه ی حداقل ۱۰ سال نمی تونم غمگین نباشم

امان از این شبهای با شکوه تنهایی!!

 

پ ن: به منفی و مثبت فعل ها اگه دلتون خواست دقت فرمایید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 10 PM  توسط زهرا  | 

بی خیال بابا!

اول و آخرش که به باید به

اژدر پشمک به سر

و

دراز خاک بر سر خسته

و

کته کولا

فکر کنی! شادزی بابا جان شاد زی!

کلاه قرمزی جونم من عاااااااشششششقتم! دیوونه ی آقای مرجی هم هستم با اون چشاش!

..................................................................

پ ن: قابل توجه همه عشاق کلاه قرمزی که حتی نمی دونن این سه تا موجود چین:

یه شب که برق رفته بود پسر عمه زا داشت لولو های روستاشونو توصیف می کرد که من ضعف کردم و ... پس شد آنچه شد 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 11 PM  توسط زهرا  | 

 

.... که اجازه ی شروع بهشون دادم اما مهلت تموم شدن، نه!

 

 وقتی در میان دو عقربه به سختی نفس می کشم...

0000000000000000000000000000000000000

به یادت پلک می زنم کنار پنجره...

0000000000000000000000000000000000000

از وسعت این دیوار می ترسم

نگاهم محکم به دیوار می خورد

برمی گردد به چشم هایم

و چشمهایم باز

مجال تماشا می خواهند...

0000000000000000000000000000000000000

صبح شد

دوباره حس حضورت

به تنگ زمان

تلنگر زد

لحظه هام مرتعش شد

تا بودنت فاصله ای نیست

در فاصله مان اما

موج می زنی...

0000000000000000000000000000000000000

در تنگنای منظره

برای تماشای افق هر اتفاقی

نیوتن پیشنهاد معقولی داده است

پناه می برم به سیاره ی بی جاذبه

برای احساس بی وزنی یک شعر

 سیاره ای بدون جوی سنگین از نگاه

...

در مدار سیاره ی بی تقویم من...

0000000000000000000000000000000000000

هرچند آبی احساسم غلیظ

اما

عقل این قلم به طغیان واژه ها قد نمی دهد

شعری شوق شنیده شدن ندارد

اشکی شور دیده شدن ...

0000000000000000000000000000000000000

خورشید

به پهنای آسمان بغض می کند

برای نفس های سنگین نور

ازدحام ابرها

بهانه است...

0000000000000000000000000000000000000

باید ستایش کنم تورا

حتی اگر در فراوانی ثانیه ها

سهمی برای ستودنت نباشد

باید ستایش کنم

لبخند بی نظیر تورا...

باید...

 

چند تا نکته تستی:

 

  • من سبزی جیغ و تازه و نیمه کچل این موقع درختا رو دوستش دارم
  • من زمینو وقتی یه لحظه تو مدارش رو نقطه ی اعتدال بهاری مکث می کنه دوستش دارم
  • من بی نظیر ترین دعایی که تا حالا شنیدم دوستش دارم،

 می شه چشماتو ببندی و به هیچی فکر نکنی وبخونیش. می شه فقط لابه لای نفسهات تکرارش کنی. چیزی نخوای، امیدی نداشته باشی، منتظر مستجاب شدنشم نباشی... حتی می شه مطمئن نباشی... اما فقط بذاری حروفش آروم و بالطافت روی لبات بشینن و فقط چند لحظه لذت ببری که داری دعای قشنگی می کنی:

                                           

                                          یا مقلب القلوب و الابصار

                                             یا مدبر اللیل و النهار

                                           یا محول الحول والاحوال

                                         حول حالنا الی احسن الحال

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 9 PM  توسط زهرا  | 

بهار ... بهار ... چه اسم آشنایی!! صدات که میاد، بوتم که میاد، خودتم که دم دری! ... گور بابای ناراضی!!

به قول زویا که از قول سید علی صالحی میگه : «حال همه ما خوب است»

اتفاق های خوب می افتد مدام، خبر های خوش می رسد پشت سر هم، بعضی ها بوی خوشبختی می دهند، بعضی ها چشمهایشان پر از شادیست، بعضیها قر توی کمرشان هی گیر میکند، بعضیها صدایشان زنگ موفقیت دارد!

من شادم! من خوبم! من و آرزو هایم برای هم هی دست تکان میدهیم. من و خاطره هایم هی همدیگر را تماشا می کنیم. من و هممممه ی دوستانم هی سعی می کنیم هم را ببینیم تا از هم سردر بیاوریم و میاوریم و خوشحالیم که هستیم با هم. من و آرامشم هی برای هم چشمک میزنیم. من و نظمم هی به هم وعده می دهیم...

همه چیز به طرز شگفت آوری روبه راه است فقط ...

...فقط نمی دانم چرا نفس هایم عمیق نمی شوند! توی چشم هرعزیزی که نگاه می کنم دلم میگیرد... هر اتفاقی که می افتد فکر می کنم باید اتفاق دیگری می افتاد ... رازهایم انگار هر آن در خطر بر ملا شدن به سر می برند... مفاهیمی که برایم ارزش داشت توی دستهای دیگران جا خوش کرده اند...

 

_ بهار! خاله زهرا کووووو؟!؟!؟!

سرک می کشه. منتظره کسی از پشت دری دیواری چیزی اول از همه با چشاش بیاد بیرون و بگه دااالللی بهار! بهار تاب می خوره، براش شعر می خونم، زل می زنم تو چشاش که به اندازه ی همه ی دنیا جا داره. بعد از مدت هااااا اشک از چشام می ریزه بیرون! بهار گوله ها رو می بینه ... دماغ و گونه های سرخ شده رو می بینه! لباشو غنچه می کنه وصدای هوووف کردنش و «جی» گفتنش بغضمو بیشتر می کنه .... بهاااااار تو خیلی ماهی عزیز دل خاله! از اون خنده ها که دو تا دندون کوچولوی پایینیت توش جرقه میییی زنه! آخ بچه منو نکش!

 

بهار! خاله زهرا کوووووو؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 9 PM  توسط زهرا  | 

وقتی حمیده داشت مراحل عروس شدن رو طی می کرد، همسن و سال الان من بود. من یه دختر بچه ی چهارم دبستانی بودم که یک عااااااااااااالمه باهاش فاصله حس می کردم و فکر می کردم رسیدن به سن حمیده یعنی یک عالمه بزرگ شدن. هر روز توی راه برگشت از مدرسه سرم رو می چسبوندم به شیشه ی سرویس و به آسمون ( توی هر حالتی که بود) زل می زدم و پیش خودم تصور حمیده عروس  شده رو داشتم که خیلی آدم مهمی شده حالا، حتی مهمتر از خواهر من بودن! فکر می کردم حالا این حمیده با قبلی چه فرقایی داره؟ من از اون همه برو بیا فقط خوش گذرونی های دور هم جمع شدن ها رو میفهمیدم. و اینکه یه آدم خیلی جدید حالا عضوی از خانواده مون شده بود. کسی که اون موقع ها ازش خجالت میکشیدم اما هر چی گذشت و بزرگتر شدم داداش بودنش برای من و زینب محسوس تر می شد... و من همیشه واژه " خوشبختی" رو مترادف با چهره این دو تا آدم می بینیم. ( و حالا از حمیده ی قبل از ازدواج هیچ ذهنیتی ندارم)

 

  &&&&&&&&&

 

حالا که زینب داره مراحل عروس شدن رو طی می کنه با وجود اختلاف سنیمون اما خیلی "باور" میکنم. چقدر زینب عروس شده آشناست!. شاید اونم داره مث حمیده یه کس دیگه می شه یا در واقع وجوه رویایی تر شخصیتش رو به نمایش می ذاره ... اما برام اصلا غریب نیست ...( با وجود تجربه های اجتماعی و شخصی زیادی که زینب نسبت به من داره و این فاصله ی جاهامون تو زندگی رو زیاد می کنه).

 نمی شینم تصور کنم، می شینم تماشا می کنم که این زینب حالا با زینب قبلی چقدر فرق می کنه؟؟؟؟؟ بهتره بگم چقدر فرق می کنه!!!!!!!

خوشحالم که از این به بعد 2 تا داداش دارم. (سلام عضو جدید خونوادمون)

 امیدوارم یه هم معنی دیگه برای "خوشبختی" اضافه بشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 7 PM  توسط زهرا  | 

بچه که بودم هر وقت می رفتیم عروسی پیش خودم فکر می کردم عروس آدم خیلی مهمیه یعنی شده. همه نگاش می کنن. همه اظهار می کنن دوستش دارن. همه دلشون میخواد باهاش عکس بگیرن! بعد با خودم فکر می کردم من و عرووووووس چه نسبتی داریم؟؟ منم مهمم اگه بچسبم به دامن عروس؟؟؟

 

الان تو سایت دانشگاه دلم نیومد آپ نکنم اما یه چیز مفصل نوشتم که خونست! می آپم به زودی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 9 AM  توسط زهرا  | 

چرا فقط به خوش بین ها میگن واقع بین باش؟!؟!؟!

بازم چرا... چرا من به عنوان یه بدبین درجه یک هم از واژه ی "واقع بینی" یه جور بدیم می شه؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 10 PM  توسط زهرا  | 

فک کنم این اولین پست بی کامنت دونیمه

 اولین پست بدون کامنت دونی یعنی :"فقط من حرف بزنم!"

فقط خودت حرف بزن و بکش پرده های  اون پنجره هه رو که آسمون پشتش بلاتکلیفه ... نه آفتاب از یه آبی وسیع و نه بارون و برف از یه افق نزدیک !! از پشت پرده هه و ابرای دور ترش فوت کن همه ی سایه هایی که دلت نمی خواد ازشون سر دربیاری...

یا نه اصلا سکووووووووت کن عزیز دلم. اما فقط خودت سکوت کن! به سکوت اون سایه ها خیره نشو! ماتت نبره! الو... با منی؟!

حالا این طرف پرده با سایه و سکوتت بچرخ و بلند بلند حرف بزن و خواستی جیغ بکش و قهقهه بزن و یا گریه کن ... سوال کن بدون اینکه بخوای جوابی بشنوی! نظرتو بگو بدون اینکه بخوای نظردیگه ای رو بدونی! تصور کن اون بیرون چه خبره و کی داره چی کار می کنه اما ازش خبر نگیر ... فوقش خبرت موثق نیست اما اون چیزی که تو می خوای که هست ... و خبرای راستکی خودتو بهشون نده ... بذار بی خبر باشن و یا تصور کنن و اصلا اگه اینجوری راحت ترن فراموش کنن ...

و خودشیفتگیت رو جار بزن و ازش لذت ببر ... خودشیفتگی ای که بی نیازه از تایید دیگران یا یه نگاه نگران و یا لحن تحسین آمیز یه صدای پر از افتخار !

من به خود شیفتگیم اشراف دارم حتی اگه جلوی آینه نباشم و لا به لای کامنتا سرک نکشم و جواب هر mail , sms ای رو ندم ...

که من راحتم توی تنها بودن با خودشیفتگیم و شلوغ بازیای

 ترم فیزیکی و لحظه ی نوشتنکی و سال نجومی و آوای تماشایی 

 ... یعنی من خوش+حال م اگه وقف لذت هام بشم !!

 

یه هفته پیش توی تیک تاک فردین خلعتبری کفت:

"وقتی سکوت می کنیم یعنی به اون حرف گفته نشده اشراف داریم"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 8 PM  توسط زهرا 

باید این خونه ی کاغذی رو خرابش کرد... عکسهایی که با منگنه و چسب رو دیواراش وایسوندم رو باید بکنم! جاشون چی بذارم؟! نمی دونم! به جای همه ی این منظره های آبی و صورتی و شکلاتی و زرد و نارنجی و بنفش و سبز و قرمز دلم خودشونو می خواد. یه پنجره که باز بشه و پشتش خبرهای تازه ای باشه و مگه من چه توقعی دارم غیر از تازگی. ملموس شدن حقیقتی که رسیدن بهش برام یه رویای بچه گونه شده هم  برام بسه که حالا تبدیل شده به عکس ها و رنگ های دوست داشتنی من روی دیوار... من توی این همه مستطیل و مربع رنگ و وارنگ دنبال چی می گردم؟!

 

آبی و زرد و نارنجی رنگای آرزو هام بودن و وقتی برای چینش اتفاقهای آبی زندگیم رو دیوار وسواس به خرج می دادم مطمئنم که برق چشام بدجوری اتاقو روشن می کرد ... رنگ احساس هایی که خلق می کردم و اندیشه هایی که کشف می کردم و حرص خوردنم سر اینکه هیچوقت تعادل بینش از بین نره ...

 

بنفش و صورتی رنگ همه ی قشنگی ها و خوش گذرونی ها و خوشگلی هاو دل خوش کنک ها

 

کرم و شکلاتی و قهوه ای رنگ همه ی یادگاری ها و خاطره هایی که از آدم های مهم و دوست داشتنی زندگیم داشتم

 

سبز و قرمز رنگ همه ی بهار هایی که توش دلم واسه شفافیت آفتاب تنگ شده بود. رنگ شعار "دگرگونیهایمان را مدیون بهاریم"... به قول فاطمه زنگ زندگی بود! " وها، انا متعرض لنفحات روحک و عطفک" و من چقدر این "ها کردن" رو دوست داشتمش. چقدر باورم رنگی بود برای هر چیزی که توش واژه های رحمت و حکمت وول می خورد...

 

سفید و مشکی رنگ همه ی سکوت های مشترک من و فائزه وقتی به طرز کودکانه ای به مفهوم "حقیقت" فکر می کردیم و براش حرف می ساختیم... رنگ منی که می فهمم، تویی که درک می کنی و جهانی که با بودن این همه "هستی" امنیت داره

 

من نمی فهمم، تو درک نمی کنی، جهان خلا مطلق است و بی نهایت می ترسم من!!!

 

شاید همه چیز از همین جا شروع شد  که دنیا خاکستری شد: رنگ "واقعیت" . رنگ بزرگ شدن. رنگ یاسی که دست از سرم بر نمی داره... و تمام رنگهام شده رویاهای مستطیلی شکلی به اسم "رویا". مفهومی که نداشتمش. مفهومی در مقابل واقعیت.

دلم فائزه می خواد. آدمی که اگه از همه دور تر و دیرتر باشه اما انگار از همه باور کردنی تره! دلم سکوت مشترکتو می خواد فائزه هرچند سیاه هرچند سفید!! فرقی نداره... ما باهم گم شدیم: تو توی برهوت بی خبری و من توی ازدحام اتفاقهایی که فقط تو می دونی که مدام سعی می کنم براشون توضیحی پیدا کنم. آآآآآآخ که تو مدت هاست توضیح خاصی نداشتی. کاشکی کسی ازم خبر نداشت. کاشکی دوباره با هم ابله بشیم!

 

می خوام برم یه عالمه تلق رنگی بگیرم. این بار به رنگاش و علامتایی که خیلی قبل براشون گذاشته بودم فکر نمی کنم. می خوام آخرین پنجره ی اتاقو سنتی ش کنم واز این بی روحی درش بیارم. پنجره ای که پشتش خبر خاصی نیست و انگیزه ای برای باز شدن نداره. به خودم قول داده بودم توی فرجه های امتحانا خوشگلش کنم. واسه همینم نذاشتم جلوش پرده بزنن!! من از اون خونه ی کاغذی که باید خرابش کنم اما نمی تونم دل بکنم. ولی اون پنجره ها جدی جدی منتظرمه...

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 9 PM  توسط زهرا  | 

خوشه پروین 

اتوبوس کم کم داره وایمیسه. از پشت شیشه هاش انگار یه وسعت سیاه داره می تپه! از اتوبوس پیاده می شیم ... اولین آشنای مهربونی که می بینم شکارچیه! بهم چشمک می زنه، بهش چشمک می زنم ... یه دنیا احساس خوب با سلام شکارچی برام تداعی می شه که دلم می خواد برای تشکر بپرم تو همون گنبد مشکی که جا خوش کرده بغلش کنم دستاشو بگیرم و بچرخم باهاش تو آسمون ... و پروین که هنوز ...

"هنوز" واژه ی مسخره ایه برای همه ی عشقهای وحشی(*) آسمونی حتی اگه یکی دوسالی شده باشه که یه دل سیر تماشاشون نکرده باشی! سیاره ی تو میچرخه  روی مدار تنهایی خودش و عشقات نوبت تماشا شدنشو مدام با هم عوض می کنن اما همیشه پای قصه هایی  که اولین باربرات تعریف کردن هستن،  می میرن و متولد میشن اما حالا حالا ها به عادت های تماشایی تو دست نمی زنن!

و رفاقت نجومی ما (آسمون و من) همیشه یه حالت ثابت داره: اولی بی دریغ زیباست ووسیع و دوست داشتنی و اشک درآر و هست ... همیشه هست با همه ی هیاهوهاش و دومی سکوت محضه وبا همه ی کوچولوییش دراز می کشه ( یا مثلا گردنشو اونقدر کج می کنه تا دردش میگیره ) و تنها مهربونی که میتونه نثارش کنه نگاهشه! نگاهی که هیچی جلو دار برقش نیست و نهایت تلاشی که می کنه برای ابراز عشقش پهن کردن نقشه های سادشه که یه نور قرمز توشون دنبال چیزی می گرده انگار... آخرش که چی ؟! یه جرعه اکسیژن  که از لابه لای لطافت فرمولای فیزیکی  علامت بده من هستم! در حالی که دومی بدون اون یه جرعه اکسیژنم حاضره حتی هر شب بودن اولی رو تحسین کنه ... و من شاهدم که گاهی هم برای تنوع جای اولی و دومی باهم عوض شده!!!

 

                   *********************************

 

 ما خوشحالیم! چاره ای جز خوشحالی نمی مونه وقتی توی یه شب رصدی با دکتر میرترابی تشریف داری و احساس می کنی یه شبه "منجم باشی" بزرگی شدی و هوا شدیدا سرده اما تو کم نیاری، تسلیم خواب نشی و شیفتگی و انرژی خودتو به رخ وسعت آسمون بکشی و رفقای قدیمیت: جبار و پروین و شباهنگ و ثور و ذات الکرسی و اندرومدا وبرساووش و... رو دقیقا  از شرق تا غرب تعقیب کنی و قربون صدقه ی هلال زهره و حلقه ی زحل بری و به وسیله ی آقای کوکرم با یه عالمه وحشتناک خوشگل یا وحشی دوست داشتنی (حالا مثلا خوشه کندوی عسل) آشنا بشی! نه واقعا چاره ای جز خوشحالی می مونه دوسه روز دیگه سال جهانی نجوم شروع بشه و تو یه سر داشته باشی و هزار سودا و قصد داشته باشی  دنبال سر کامواهای رنگی آرزو های گمشدت بگردی ... 

*عنوان این پست ریشه در اولین پست حجم پنجره داره هاااا  

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 10 PM  توسط زهرا  | 

دنیای من بر عکس دنیای همه ی اطرافیانمه! دنیای من وارونه ست!

کجای کاری تو؟ مثل یه پر سبک دارم سقوط میکنم به طرف جاذبه ای  که نمی فهممش و محض اطلاعت  خیلی هم دارم از این سقوطم لذت می برم ...

تو اصلا فکر می کنی کی هستی؟ چی کاره ی منی؟ چه حقی داری تو، هان؟ آخه چه حقی داری؟

به کی باید بگم که من نمی خوااااام تو بهم زل بزنی هر روز! از نگاه نگران تو یکی من حالم به هم می خوره. من نمی خوااام تو حرف بزنی، نمی خواااام صداتو دیگه هیچ وقت بشنوم که داری زور می زنی درست زندگی کردنو بهم یاد آوری کنی ... اصلا همین تو اساسا طعم زندگی رو ازم گرفتی! هر وقت من تو دلم برای یه اتفاق خوشحال کننده قنج رفته  تو جلوم سبز شدی و اون فرصتو از چنگم درآوردی ... از چنگم درآوردی شاید فقط با یه حرفت و یا حتی یه نفس کشیدنت و خیره شدنت و فقط و فقط گاهی با بودنت!

مزاحم ! اضافی! دیوونه ی زنجیری! برو گم شو از جلوی چشام ... چرا من باید تحملت کنم ؟ نمی خوااااام!!

جدی از جون من چی می خوای؟ چرا دست از سرم بر نمی داری! چرا هیچ وقت خفه نمیشی؟ واقعا به نظر من تو آدم خیلی مزخرفی هستی که نمی دونم چرا هیچ وقت تا آخر عمرم نمی تونم بهت بگم چقدر ازت متنفرم و چقدر از هر موضوعی که تو اظهار می کنی برات مهمه بیزارم و چقدر افتضاح که باید مهم ترین و به نظر بعضیا قشنگ ترین مفاهیم دنیا رو از زبون تو بشنوم و چقدر بد که باید بشنوم ... و چقدر بد ... و چقدر بد ...  

و شاید چقدر حیف که این حیف شدن رو نمی فهمم الان چون عصبانیم به اندازه ی یه آتشفشان نمی دونم چقدر بزرگ!

دنیای من وارونه ست ... اگه بقیه برای رسیدن به ارزشای زندگیشون باید ضد ارزشهاشونو به اصطلاح نادیده بگیرن (جمله ی قبلو با یه لحن لجوج و پر از حرص بخونید) من باید سوختن و نابودی ارزشهامو جلو چشمم ببینم و بعد اونی که حق رو به دلخواه خودش بین آدما تقسیم کرده احتمالا ازم می خواد بازم دنبالشون بگردم ...

دیگه برام مهم نیست! می بینی که خیلی وقته! هیچ ارزشی رو نمی گردم دنبالش ... اون چیزی که تو رو عذاب بده منو خوش+حال می کنه (فقط) !!         ###   

                                                                                                                   

#########################################

 

اگه گنگ و پیچیده و مجهول بود تقصیر خودتونه که متاسفانه یا خوشبختانه تقریبا همتون منو دیدین ودرست یا غلط ازم تصورات عینی دارین. پس من توی این وبلاگ درواقع هیچ وقت نمی تونم فارغ از اینکه کی چی فکر میکنه چیزیو واضح بنویسم اما اگه می تونید به "خدا"تون بگید فکر نکنه امتحانش خیلی منصفانه بوده اگه در حالت خیلی خوش بینانه اسم همچین وضعیتهایی امتحانه!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 6 PM  توسط زهرا  |